در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

نامه هایی از آن جا (1)

جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۱۰:۲۰ ب.ظ

  [  روز ها , حس ها ]


مثل ِ حسِ بوی ِ بهار از پشت پنجره های حصرشده ی ِ جمعه ها و افتاب ِ نیمه گرم ِ بی جونی که به زور خودشو پرت میکنه تو اتاق ِ دنج و سرد و تاریک ِ سیصد و شش . میدونی  اصلا کل ِ جمعه های خوابگاه اینطوری ِ . یک جور ِ خاصی بی جون و دلگیر و پرکار ! 

صبح ِ جمعه های خوابگاه از 12 ظهر شروع میشه و با نهار خوردن های بعدازظهری و شستن لباس ها و مرتب کردن کمد و و ریختن آتاشقال ها توی ِ سطل های بزرگ ِ محوطه ادامه پیدا میکنه .

تو خابگاه هر روزش جور ِ خاص ِ خودش دلگیر کننده و گاها پر هیجانه , اینجا میشه با تنهایی مطلق ساعت 5 صبح نون پنیر و گردو بخوری و شهرزاد ببینی ,میشه تو اتاقا سرک بکشی و تو تاریکی و سکوت ِ شب دنبال یه نور گوشی بگردی که بری کنارش ولو شی و پچ پچ بکنی تا خود طلوع ,

میشه ماکارونی رو بدون ته دیگ سیب زمینی بخوری و روی سالادت سس نریزی میشه دم خوابگاه زومبا ثبت نام بکنی و با خیال راحت پیچونیش و بجاش بری فلافل نوید اهوازی بخوری و عین خیالتم نباشه که اصلا  براچی رفتی باشگاه . 

در اصل اینجا هر کاری میتونی بکنی و هیچ کاری نمیتونی انجام بدی ! اینجا پر از خالی هاست . اینجا میتونی روی میز های سیمانی ِ بین ِ صندلی های  محوطه  ولو شی  و از کلاغای زشت و بد صدا عکس بگیری و همونطور که دراز کشیدی و شاخه های درختای لخت و عریون رو میشماری دنیا رو دور سرت بچرخونی و بپرخونی و بچرخونی !

اینجا جمعه ها صبح , از 12 ظهر شروع میشه و شبش , ساعت چهآر ِ صبح ِ فرداش با کلی فکر و خیال تموم میشه , حالا میخواد 8 صبح باشه یا کلاست یکشنبه ظهر .




+ هرمونیک 

نظرات  (۸)

همش داشتم خوابگاه و اتاقت رو توی ذهنم مرور میکردم :)))
پاسخ:
ای جون دلم 
جمعه چرا این جوریه؟ :|
پاسخ:
نمیدونم شاید جمعه هیچیش نیست و ما بهونه ش کردیم
چقدر با احساسی نوشته بودی نگین جان. کاملا منو بردی به عوالم دانشجویی که چند وقت کوتاهی تو خوابگاه بودم
پاسخ:
ممنونم عزیزم :)
  • اون روی سگ من نوستالژیک ...
  • ولی بعدش دلت تنگ میشه نگین.
    من هر چند وقت یکبار میرم عکسای خابگاهمو میبینم پنجره اتاقم، بهترین اتاق خابگاه بهترین ویو. درختی که خشک بود همیشه خدا، بچها که توی حیاط بزن برقص راه مینداختن همیشه من میتونستم برم توی پنجره بشینم و از بالا ببینمشون براشون اهنگ بذارم:))
    همین میزای سیمانی صندلیهای خشک وسنگی، چه ماکارونی ها و غذاها که روش نخوردیم ونخندیدیم
    خوبه ثبتش میکنی این لحظات چه با نوشتن چه باعکس
    این خیلی خوبه
    پاسخ:
    آره دقیقا بعدش دلتنگ میشه ادم
    عزیزم :)
  • بلاگر کبیر ^_^
  • تو خوابگاه باید فقط دوست خوب داشت تا کسالت آور نباشه :)
    پاسخ:
    نه ربطی به دوست نداره اصلا ، باید خیلی با خودت. باشی ، همراه خودت :)
  • فاطیما کیان
  • واقعا خوابگاه و زندگی توش هم دلگیره هم باحاله هم پر از شادیه هم غم هم تحمل داره هم کنار اومدن با بقیه و ... کلا پکیج جالب و اجباری و به یاد موندنی ای هست این مکان :)
    پاسخ:
    اره دقیقا همینطوره
    خوابگاه دوس دارم
    البته تازگیا کمی دودل شدم ولی هنوزم دوس دارم تجربه کنم
    پاسخ:
    دوست بدار و تجربه کن :)
    من شنبه ها حالم بده همیشه -_- 
    پاسخ:
    اخه چراااا:|

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">