در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

we're breaking the silence

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۳۲ ب.ظ

با خودم تکرار میکردم  -عشق اکنون است, دوستم داشته باش- 

 روی کاغذ رنگی زرد نوشتمش زدم رو دیوار کنار تختم، قایق کاغذی رو هم از سقف اویزون کردم . دراز کشیدم  و با نگاه حرکت قایقو دنبال میکردم ، غلت زدم اونوری ،گوشیمو برداشتم دیدم در جوابم نوشته:

صبح دور و بر شیش و هفت بود که داشتم فکر میکردم چرا یه وقتایی دل آدم میگیره اما نمیدونه چرا ؟

اونوقت ساعت دوازده بود و من داشتم فکر میکردم اصلا چرا دارم این حرفارو به اون میگم ؟

چرا با این همه رنگ با این همه ابی ِ آسمون ، با این همه فکر ، باید تا سیاهی ِ شب به سفیدی ِ دیوار خیره شیم و تا آخر شب توش ذوب شیم ؟

یه وقتایی هم باید بشکنیم سکوتمون رو -

حالا میخواد سر صبح ِ شنبه باشه که هنوز از جمعه نکشیدیم بیرون و با دیدن یه کامنت کیفور میشیم یا سیاهی ِ یه شبی که نمیدونیم حالا چند شنبه س ؟

مهم همون شکستنه -

میخواد شکستن ِ سکوت باشه یا ....



نظرات  (۱۱)

خدا این بامعرفتا رو از ما وبلاگ‌نویسا نگیره ^_^
پاسخ:
الهی آمین :)
نگین هدرت حرف نداره.درست مثل خودت...باور کن!
پاسخ:
عزیز دل :)
  • مــیـمـ‌‌‌‌ ‌‌‌‌
  • :)))یه دنیان همچی مخاطبایی:)
    کلی حس خوب داره همین دو نیم خط کوچولو
    پاسخ:
    دو نقطه قلب :)
  • رفیعه رجعتی
  • من هی چند وقته تصمیم دارم برای تختم و اتاقم،نوت های رنگی بگیرم و تزیین کنم و اینا!ولی یادم میره:| 
    این طور کامنتا خیلی حال آدم رو خوب میکنه!:) 
    پاسخ:
    بگیر حتما :)

    اره خیلی 
  • گمـــــــشده :)
  • خداوند جیرجیرک را خیر دهاد که سکوت شما را شکست و باعث شد حتی هدرتان را هم عوض کنید
    خدایی هدرت خیلی خوشگل شده.
    عزیزم دیگه هفته ای یه دونه پست که این حرفا رو نداره؟ داره؟
    عکس صبحونه ای ناهاری شامی
    والا
    :))
    پاسخ:
    عزیزم فدای تو بشم من اخه :))))))))
    چشم
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • دل آدم رو یکبار نوشتم چرا میگیره. دل آدم مثل عضله پشت ساق پا میمونه. تا حالا عضله پشت پاتون یکباره گرفته؟ خیلی درد میاد. اصلا انگار کل جهان تاریک و تار میشه. انگار کل بدنت فلج میشه. فقط درد داری. هیچ کاری نمیشه کرد. دل آدمم همینجوریه. گاهی وقتا بی هوا میگیره لامصب. بعد اگار فلج میشی. انگار نمیتونی هیچ کاری کنی. ولی خب مثل همون عشله پشت پا یک کم بعد باید خود به خود ول کنه. اگه ول نکرد یا خیلی تکرار شد این داستان باید براش رفت دکتر.
    :)
    .
    وقتی گفتی باید بشکنیم این سکوت دیوارهای سفید روبرومون رو حس کردم داری چایی میخوری و عنقریبه لیوانت رو بکوبی تو همون دیوار تا این سکوت بشکنه! حسه دیگه. یکباره میاد.
    پاسخ:
    چه خوب .. شاید همین باشه که میگید ... شایدم یه چیز دیگه 
    بهش فکر کنم شاید ازش بنویسم
    شایدم صبر کنم یه روز دیگه بیاد جواب این سوالمو بده ...

    اره چای ....
    اعتراف میکنم وقتی ستاره ی روشن وبلاگتو میبینم... بیخیال ِ چک کردن ِ ترتیبی ِ وبلاگا میشم و یهو وبتو باز میکنم...
    بیشتر بنویس نگین :)
    پاسخ:
    قشنگ جان تو آخه زیادی مهربونی 

    چشم مهربان :)
  • یا فاطمة الزهراء
  • :) نویسنده های خاموشم دارن دونه دونه روشن میشن :دی
    + شما هم دنبال میشی از این به بعد 
    پاسخ:
    :) بانو جان
    دوستانی که آروم خودشونو تو لحظه هامون جا می کنن دوست داشتنی ان...خدایشان سلامت دارد :)

    :: در دنیای تو ساعت چند است...عالی بود این برچسب...
    پاسخ:
    الهی امین :) 
    جونم :) 


    خوبی عشق؟
    چرا یه وقت هایی دل ادم می گیره ...دل گرفتگی بدون دلیل ..همیشه دلیلی هست ..فقط ادم دلش نمی خواهداون دلیل را باور کنه...
    هدرت خوشگل شده :)
    پاسخ:
    خب آره شایدم همین باشه 


    ممنون :)
  • بلاگر کبیر ^_^
  • خدا کنه که به جز سکوت چیزی از آدم نشکنه...

    هدرت رو خیلی دوست دارم... خیلی خوبه :)
    پاسخ:
    مثل غرور ... مگه نه ؟ 
    عزیزم خوبی تو ؟

    +اونم تورو دوست داره

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">