در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

کنسرو غول

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

شاید هرکسی یه بعد پنهان داشته باشه تو دلش یا ذهنش ,که توی اون بُعد از یه چیزی میترسه یه چیزی که تلفیق شده از غم و ترس که یا میاد رو ,یا یه وقتایی انکار میشه, گاهیم فراموش میشه . میخواد  مرگ باشه , ارتفاع باشه , جنگ باشه , افتادن باشه , از دست دادن باشه یا هر چیز دیگه ای که شبیه هیولای سیاه بچگی هامونه . خب منم ازین قاعده مستثنی نیستم منم مثل بقیه یه چیزی دارم که ازش میترسم یه چیزی که غول ِ ماجرای زندگیمه و بعضی روزا ازون ته فکرم میاد رو . نه میتونم فراموشش کنم نه انکارش کنم و نه ازش فرار کنم . مث یه تاریکی ضعیف ته یه چاه روشن. همینقدر متضاد همین قدر عجیب .