در آغوش آسمان رازیست...

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

لعنت به این خود آزار

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۳۰ ب.ظ
photo by: me   انگار به اندازه ی یک ماه و27 روز از همه ی دنیا عقبم . از تمام لبخند های گنده , ماچ های تفی , تولد های آبکی , از همه چیز عقب مانده ام!  از رفتن ها, از امدن ها و مردن ها .من حتا فرصت نکرده ام توی چشم ماهی ها زل بزنم و برایشان داستان هری پاتر بخوانم.  هر جا سرک میکشم اندازه ی یک ماه و 27 رو نه, به اندازه ی 184 روز همه چیز جدید شده  . هر جا میروم از 93 نوشته اند . بغض میکند و دلم میخواد کنج اکنون جمباتمه بزنم و تمام 93 را بالا بیاروم!   + منو ببخشید بابت این که مثل هرساله نتونستم تک تک بیام وبلاگاتون و تبریک بگم! زیادی عقب موندم و نفس نفس میزنم! دیگه همه چیز رو رها کردم , نشستم و به ساعت خیره شدم!!!  + عنوان : فاطمه + انگار اخرین بازمانده ی پست نویس ُ بلاگر هستم که نتوانستم پرونده ی 93 را در 93 ببندم .
  • نگین ...

ختم ِ ماهی ها

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۲۸ ق.ظ
photo by : me   6 سالم بود . بابا برایم تنگ پلاستیکی خریده بود . توی ان تنگ  یک جفت ِ قلابی ِ سبز رنگ گذاشته بودند که ماهی بیچاره تنها نباشد. هر روز و روزی چند بار به ماهی قرمز و جفت ِ سبز ِ پلاستیکی ِ بی ریخت ِ وسط تنگ سر میزدم . اخر یک روز صبح  ماهی قرمزم روی آب خوابید و دیگر بیدار نشد و جفت ِ سبز ِ قلابی اش افتاد پایین و دق کرد و مرد. و من از ان روز به بعد هیچ وقت ماهی نخریدم.
  • نگین ...

ای بی خبر از حال من امروز کجایی؟

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۶:۵۵ ق.ظ
درست است توی شرایط دانشگاه با مانتوی روی زانو و مغنعه دوام نمیاورد , درست است نقاشی می خواند, روی لبه ی جدول راه می رود و آواز میخواند اما اینها هیچ کدام دلیل قانع کننده ای منبی بر این نیست که دلتنگش نباشم! ...   photo by: me   + من بهش میگویم آن ِ ! آنشرلی با موهای مشکی :) ! آن ِ ی دوست داشتنی ِ من!
  • نگین ...

The last breath

پنجشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۲۹ ب.ظ
photo by: me   شما با یک Lady ninety minutes طرف هستید , با کسی که از پنج شنبه ی گذشته که پایش رسید خانه  پروسه ی خواب را به اجرا گذاشت . کسی که تازه یک روز است  که یادش امده کلی اجرا دارد , کلی خرید دارد , هفت سین مانده ,ماهی نخریده ,تنگ ِ شیشه ای انتخاب نکرده , پالت و رنگ هایش را جا گذاشته و از لیست کارهایش تنها  چهار مورد خط خورده و حالا پریشان تر از هر وقت ِ دیگری تمام پست های 93 اش تمام لحظات ناب ِ یک ماهه اش بیات شده و نمیتواند پرونده اش را توی همین 93 ببند و ثبت کند .  حالا به تخت اش تکیه داده , با موهای فرخورده وخیسش بازی میکند , از سرما می لرزد  و به این می اندیشد که چرا این همه تکاپو ؟ و چگونه این همه تکاپو؟ که  بعد از صدای بوووووم توی ِ سکوت ِ نصفه شبی همه چیز فروکش میکند؟ و تمام ! سال 1394 ... به راستی که باید نام من را توی گینس ثبت کنند ! یک Lady ninety minutes ...!!! که تمام کارهایش مانده .
  • نگین ...

و قسم به 93 ای که دیر آمد و زود هم می رود ...

چهارشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۲۸ ب.ظ
داستان از این جا شروع شد که توی جلسه ی دفاعیه ی رضا , دلا  و بچه ها یک بسته به من هدیه دادن . که توی آن بسته یک مداد لعنتی بود, مدادی که روی آن نوشته بود :  draw your dreams  و من از آن روز, بیشتر مخم زنگ زد و بیشتر نتوانستم قلم دست بگیرم و بچرخانم روی کاغد  که از غربت بگویم که از پنجره ی تمام قد لعنتی ی روبه روی تختم , از زمین بسکتبال و تنیس و فوتبال ِ آن ور ِ فنسها و از کلاغ های نادان روی کاج ها . از آن روز بیشتر غرق شدم توی 93 , 93 ای که  میخواست بیاید . و  من خیلی اصرار داشتم زودتر بیاید. اما نمی امد که نمی امد. گذشت و گذشت تا آذر و بهمن. کلافه بودم و میخواستم زودتر تمام شود این لعنتی ی نکبت و من آن را توی کیسه ی زبانه بیاندازم و یک نصفه شب ِ مه آلود از بالای پل پرتش کنم توی فاضلاب . که بو بگیرد و کپک بزند و بمیرد که برود و گورش را گم کند و دیگر ریختش را نبینم. که دیگر هیچ سکانسی اش چه خوب و چه بد را بخاطر نیاورم .. حالا دارد می رود . نه من اصرار کردم که برود و نه انداختمش توی فاضلاب که بوی گند بگیرد  و کپک بزند. حالا دیگر پرونده ی 93 و خاطراتش را هیچ وقت نمیبندم و بایگانی نمیکنم . حتا اگر مخم بیشتر زنگ بزند و من بیشتر ننویسم. 93 را با تمام توان ثبت میکنم . با تمام اتفاقات خیلی خوب و بد. دارد میرود . خیلی هم زود میرود و من همچنان این مداد را در دستم میپرخانم و به دوید لوئیس  و ریچارد سپر فکر میکنم و قصد دارم سعی کنم روزی اتود آروزهایم را با این مداد بزنم و بفروشم و 300 میلیون دلار بابتش پول بگیرم و بروم کنار تام دیکسن بایستم و  عکس یادگاری بگیرم ....     photo by: me مسجد جامع   +روی کلمه ی بولد شده کلیک کنید +بیاید بگید ببینم کیا فتوشاپ بلدن :) ؟
  • نگین ...
سایه بازی اونم تو هوای منفی صفر اونم ساعت 10 شب  یار میخواد ! یه یار خل و چل ! شاعر هم از قدیم می فرماد : دیوانه چو دیوانه بیند؟ خوشش آید !     photo by: me   «زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟» «یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»   +فک کنم این مدتی که نبودم وقفه ی بدی ایجاد شد. شاید ازدیاد اتفاق ها اینطوری رقم زد نبودنم رو . در هر صورت من برگشتم که دوباره خاطرات خوب ِ انباشته شده رو ثبت کنم! هرکاری بکنم نمیشه ردشونو اینجا , جا نزارم . نظر شما چیه؟ :)  + فروغ فرخزاد
  • نگین ...

[عنوان ندارد]

پنجشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۱۵ ب.ظ
هیچی مث آرامش اتاق خودت و راحتی تخت و دمای هوای متعادل و چایی مامان و غذای خوشمزه وصدا ی تی وی تو هال و وای فای توپپپ و بیدغدغگی بعد ۱۴ روز نمیشه.  نمیشه... نمیشه... لذت اینه که چمدونتو وسط اتاق باز کنی لباس راحتیااتو بپوشی و بعد ی گپ خودتو بندازی رو تخت و تا یه هفته بخوابی بدون فکر به هر چیزی... بخوابم؟ +پوزش بابت تایید نکردن کامنت ها ان شا الله تایید میکنم +خوبید؟
  • نگین ...

این غم انگیز ترین حالت غمگین من است

جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۳، ۰۴:۰۴ ق.ظ
صبح جمعه است . از همان صبح هایی که میگویند صبح آدینه!! و نان داغ و کلپچ سر سفره ی صبحانه اش هست.صدای جیک و جیک گنجشک ها رو از محوطه می شنوم . شاخه های درختان  تکان میخورند. من روی تختم چهار زانو نشسته ام و با روزنه های نوری که از لای پرده خودشان را توی اتاق جا میدهند هم اغوشی میکنم. دو ساعت دیگر قرار همیشگی ام است با استاد عزیزم و من هنوز خوابم می آید و هنوز آب خنک همیشگی صورتم را لمس نکرده و همچنان چهارزانو روی تخت به کارهایم فکر میکنم. صبح آدینه است.....
  • نگین ...
جمعه های زیادی خانه نبوده ام.روزهای زیادی وجود داشته که تنها بوده ام اما فردا اولین جمعه ای خواهد بود که یک جور دیگر توی پیله ام نیستم. یک جور خاصی  که خودم خواستم .بجایش روی تخت طبقه دوم ، آن گوشه ی گوشه اش مثل یک توده ی تنهایی کز کرده ام و بعد از یک ماه و نه روز نوشتنم آمده بعد از یک ماه و نه روز بغضم آمده و با پی ام سمانه توی وایبر که درباره ی مادر بود اشکم سرازیر شد و توی خودم مچاله شدم،کوچک شدم،نقطه شدم،محو شدم. بعد از نمیدانم چندوقت خیره شدم به صفحه ی نوشته ی جدید وبلاگم کیبورد گوشی ،به وبلاگ های به روز شده ی دوستان ،به پست های آبکی ام،به دوستانی که قریب به دوسال کنار هم هستیم و خودکاری که بعد خواندن آن پی ام دست گرفتم و چرخاندم روی دفترچه ی خاکستری ام. و حالا میروم لباس های چرک را بشویم و قلمرو ام را مرتب کنم تا خورشید قرمز شود بزنم بیرون و راه بروم توی کوچه پس کوچه های غریب اینجا   عنوان:فاضل نظری
  • نگین ...
  • نگین ...