در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

با احترام و با 37 ساعت تاخیر شاید! :) هپی !

جمعه, ۲۶ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۹ ب.ظ
photo by: me   توی ِ کشوی ِ سوم  ِ کمدِ سمت ِ راست ِ هال خصوصی یک جسم شیشه ای بود. که سر ِ پلاستیکی  و کروی داشت مثل ِ ماسماسک ِ دستگاه فشار خون!. چیز عجیبی بود و از قضا یکروز که دعوایمان شد و من زورم نرسید  پس کوبیدمش وسط فرق ِ سرش! به خودم آمدم توی مطب دکتر بویم و روسری ِ چارخانه ی نخی ِ زرد ِ خرسی ام دور سر ِ پر از خونش بود و منی که انگار کسی قلبم رو چنگ میزد. به بابا گفتم "به دکتر نگی من سرش رو شیکوندم بگو هندونه خورده تو سرش "و خوب یادمه دکتر همه چیز را میدانست .اصلا همه میدانستن  اما به بازی ِ کثیفشان ادامه میدادن و به من نمیگفتن تا کمتر خجالت بکشم. تا بود و بودم نمیساختیم و تا رفت و رفتم دلتنگ شدیم .و هی برمیگشتیم کنار هم می ایستادیم و به جبران تمام حرف های نزده در وقت نبودنمان تا صبح نمیخوابیدیم! کوچک بودیم, انگار نبودیم. کمی بزرگ شدیم و بی تفاوت.  حال بزرگ تر و شاید غافل از این که ناگهان چه قدر زود دیر میشود ! انگار همین دیروز بود که دور قابلمه ی ابجوش میدویدیم و روی دست من خالی شد و پوستش برگشت و انگار از سوزش من میخواست جیغ بکشد و گریه کند ! چه زود دیر میشود ما چقدر غافلیم از لحظه های باهم بودن. و اینگونه 27 سال گذشت!
  • نگین ...

از فرش تا عرش

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۱۶ ب.ظ
از بی خوابی ها و سخت کار کردن و سخت تلاش کردن و وقت نداشتن حتا برای خوردن و خرید کردن در "آن جا" !  و  از خواب های زورکی . خوردن های تا حد مرگ و بیکاری و پشه پراندن و کلاس های  دو روز در هفته و کلافگی  و مهمانی های پشت سر هم  و لحظه شماری برای برگشتن به انجا  در "اینجا" !!      سفره ی مهمونی چند روز پیش تو حیاطمون بین ساعت های عمر بابا در حال اماده سازی توسط تیم تدارکات :))
  • نگین ...

FAST LADY

شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۴ ب.ظ
انگار نه انگار منی که یک فیلم نبین حرفه ای بودم تا یک ربع پیش داشتم  سومین  فیلم عاشقانه ی خارجی امروزم را میدیدم و بی توجه به متکاهای افتاده و ظرف های نشسته و موهای ژولیده به دوست مامان دستور دسری که دیروز پخته بودم را تلفنی میادم و  با خودم فکر میکردم که همه ی خانه های توی خیابان هیستیگز قوصی دارند , نگهبان شخصی، ادم های بزرگ و راه های ماشین رو و اینکه ادم ها چطوری اونجا زندگی میکنن. حالا توی همین یک ربع به اومدن مامان این ها متکاها را جمع کردم موهایم را بافتم و تمام ظرف های نشسته را شستم و وسایل سفره ی افطار را اماده کردم و حالا بعد از 6 روز کلافگی روی کیبورد حروف را می افرینم و بعد از اینکه توی ده سال اینده ی خود گم شده ام دارم به این فکر میکنم که به خودم توی 5 سال دیگر چه چیزی میتوانم بگویم؟   I Am Number Four
  • نگین ...

Color your life do

يكشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۲۴ ب.ظ
PHOTO BY:ME   فقط یه وقت هایی باید ادامه بدی تا کسی جرئت نکنه از ایستادن بگه, باید محکم بجنگی و به هر قیمتی که شده ارزوتو بدست بیاری  تا کسی جرئت نکنه از نرسیدن بگه ، گاهی وقتا لازمه هدفتو بزرگ تر از چیزی انتحاب کنی که میخوای تا کسی نتونه از نتونستن و محال بودن رویا هان بگه. باید بمونی و بجنگی. باید بری توی همون دنیای فانتزی خودت و زندگی کنی . شب ,ستاره ها رو بشماری و صبح , با صدای گنجشک های لای گل های نسترن حیاط ِمشرف به پنجره ی دوست داشتنیت چشم وا کنی و به دنیای رنگیت لبخند بزنی ! زندگی شاید همین لبخند زدن باشه , شاید اولین جلسه ی کلاس زبان با یه استاد دلقک , پرسر و صدا و ورق زدن کتاب های رنگی باشه , شاید برنامه ریزی برای هدف هات باشه شاید چیدن کتاب خونه و بو کردن گردنبند های اناری ِ دست سازت و شایدم انتظار برای گل دادن شمعدونی ِ قرمزی که گل هاش ریخته باشه...
  • نگین ...

Can I love bamboo?

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۴ ق.ظ
هر وقت چمدانم را در اتاق آبی  باز میکنم انگار میروم توی یک دنیای فانتزی . یک دنیای کوچک ِ 6در 4 ِ پر از کتاب و با یک پنجره ی بزرگ رو به یک دشت گل. هر چند ساعت که این چمدان باز باشد من توی این دنیای کارتونی چرخ میزنم ، توی خیال هایم مینشینم و قلم بافی میکنم و دیزاین جدیدی برای اتاقم ارایه میدهم . توی همه ی این طرح ریزی ها باید یک میز, صندلی ,دیوار شخصی, کلی کاغذ و قفسه ی چوبی و یک گیاه بامبو باشد. من عاشق گیاه بامبو هستم . بامبو ای که توی تُنگ ِ شیشه ای ِ بی رنگ است. برای منی که دل خوش به انارهای خشک هستم که گردنبند بسازم , برای منی که روی سنگ ها نقاشی میکشم و از پارچه های گل گلی گل سر میسازم و روی کاپ کیک هایم شکلات تلخ با اسمارتیز های رنگی و ترافل میریزم همین دنیای 6 در 4 و میز و صندلی و یک کاغذ و خود کار و گیاه بامبو  بس است. بله من مسافرت میروم به عشق اینکه دوبار چمدانم را باز کنم و دوبار توی دنیای فانتزی خودم غرق شوم دوبار توی کتابهایم چرخ بزنم دوبار روی میز تحریر جدیدم بنشینم و دوبار به گیاه بامبو ام آب دهم و تنها راه نجاتم ان پنجره بزرگ با آبی آسمان و دشت گل های قرمز است. پرواز !
  • نگین ...

She smiles

شنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۱ ق.ظ
"بعضی از آدم ها" یکهو سروکله شان توی زندگی ات پیدا میشود .شاید هم از اول تو ی زندگی ات بوده اند  و تو سر راست نکرده ای.  رسالتشان لبخند است. لبخندی که جان میدهد به قلمت. یک لبخند ِ اناری :)  ...
  • نگین ...

شب از خیال هجومت نمی برد خوابم ....

جمعه, ۱۲ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۶ ق.ظ
و"تو"عباس معروفی را"بی"خیال و"بی ا"به خیال"من"و بگو چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند و من دریاد هیچکس؟
  • نگین ...

29 ژوئن

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۸ ق.ظ
از هپی هایی که گذشت....
  • نگین ...

هفت صد و بیست و شش ِ تنها

چهارشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۷:۴۳ ق.ظ
حالا  دوروز است که هفت صد و بیست و شش تنهاست. دوروز است که درِ بالکشن به هم کوبیده میشود، تخت ها را گرد گرفته، دیوار ها خیسند از اشک، یخچال گرم ِ گرم ِ . و دیگر جز صدای باد چیزی در ان نمیپیچد.
  • نگین ...
آن بعد از ظهر اسفند خودم را بین کاج های باغ فردوس گم کردم ابر ها را مشت کردم و توی جیبم ریختم. خودم که هیچ ،کسی  حتا نمیپرسد با آن ابر ها چه کردی؟   photo by: me   +خودم که هیچ جای حروف روی کیبورد هم که هیچ نبودنت را چطور مینوشتم؟؟؟ +سلامی از دوردست های اتاق آبی:)
  • نگین ...