در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

زیر ِ پنجره

يكشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۳۰ ق.ظ

هر رفتنی ادمو میشکنه, حالا از هرنوعیش که میخواد باشه . رفتن از خودت , از خوابگاه یا ازخونه ی مادر بزرگ ، حتی رفتنِ هر کسی که باشه . درست عین خواب ِ شیرین ِ بچگی از شدت خستگی تو مهمونی . چشم که باز میکنی میبینی رفتی و هیچکی دوروبرت نیست جز نور سبز ِ چراغ خواب و پتویی که انداختن روت. بدیش مثل ریختن خاطرات از لای انگشتاس یا حتی گیر کردن دوتا استکان شیشه ای تو هم وقتی میخوای چایی نبات بریزی توش که موقع جدا شدن یا میشکونه یا خودش شکسته میشه.

اما از رفتن بدتر شاید برگشتن باشه . شاید که نه راستش ، حتما. مثلا برگردی ببینی خاطراتت ریختن، برگردی ببینی هیچی سرجاش نیست، برگردی هیچکیو نشناسی، برگردی ادمای قبلی نباشن و عوض شده باشن، برگردی و دنیا رو سرت بچرخه.
برگشتن. یسری برگشتن ها ادمو میشکنه حالا از هرنوعیش که میخواد باشه . برگشتن به خودت به یه جای قدیمی یا حتا برگشتن ِ کسی که نباید میرفت. رفتن ادم رو غریب میکنه, عجیب میکنه, لوس و بد ادا و مسخره میکنه . اون ادم وقتی برگرده دلت بیشتر میگیره چون بیشتر نبودنشو حس میکنی. راستش این رفتن نیست که جای ِ نبودن ِ ادم هارو به رخت میکشه، بلکه این برگشتنشونه که باعث میشه بیشتر به این پی ببری که دیگه عین قبل اونارو نداری .هر برگشتی ادمو میشکنه، همون بهتر ادما برن و برنگردن دیگه .
 

YES ,I AM LEFT HANDED

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۶:۳۸ ب.ظ

صرفا برای دنده های سمت راستی ِ ماشین ها ,ساعت های بسته شده روی مچ دست ِ راست ,موس هایی با ارگونومی ِ راست دست ها , دکمه شات ِ سمت ِ راست ِ دوربین و صندلی های جلسه ی کنکور که حتی تیک چپ دستی هم برای تغییرشان افاقه نداشت !:)


+ از طرف: یک در حال ِ طراح شدن ِ , گواهینتامه ندار  و بدون ِ ساعت  و دوصندلی سر ِ کنکور ِ سلفی گیر با دوربین ِ و چپ دست !

+ 22 مرداد 1395 /خنداونه فر اموش نشه 

+  :)  >  :) > :)  >  :)  >  :)

بادکنک بازی

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۵ ق.ظ

ما  الان دقیقا تو همون تابستونی هستیم که قرار بود بترکونیمشااا !!! :|

  • نگین ...

روزنوشت

دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۳ ب.ظ

1.به وجود اومدن یه معجزه توی زندگی شاید از عملی شدن یه تصمیم خیلی محیرالعقول باشه.اون تصمیم شاید صبح بیدار شدن و شب خوابیدن و راه رفتن باشه برای یه ادم استراحت مطلق در سی روز گذشته D:


2.مورفی یه قانونیم داره که من دوسش دارم ! اینکه شما بعد از 24 روز ناله ی بیکاری و بی حوصلگی و این چه زندگیه فولان فولان شده ایه  یه قرار با دوستت مبنی بر رفع بیکاری و کلاس اموزشی دوستانه بزار(با کلی خواهش تمنای اون که حتما ببینیم همو دیگه . حالا اینم فردی که ده سال یبار میاد خونتون) از فرداش مسافرت های یک روزه ی مکرر , بهبود قطع نخاع, راه رفتن ,خوابیدن سر وقت ,از خونه بیرون رفتن ,خرید کردن ,انگیزه بیش از حد ,مهمون راه دور ,خوشگذرونی و کلی کار پیش میاد که دیگه قرار ملاقات کنسل میشه ! مگر یه سشنبه و یه تئاتر بتونه به هم برسونتون :d


3.همیشه در روز های پایانی هر چیزی یا همون دقیقه نود خودمون بازدهی بهتره ! بعد میگن چرا میزاری شب امتحان !! :)) میگی نه ؟ خب این یه هفته من کل برنامه های اول تابستونم تا الان رو انجام دادم !! (بماند که کلا دو روزش رو سفر بودم)


4.ساعتی 30 تمن میگیرم مشاوره میدم ! :))) لطفا سوال نپرسید 

  • نگین ...

زندگی و دیگر هیچ ...

جمعه, ۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۰۱ ب.ظ
ماها ادم فلسفه بافی نیستیم ها !!! اما برا یه تمرین ساده ی فرم و فضای سر کلاس ِ هشت صبحی در حالی که حتا صورتمونم نشستیم و خمیازه میکشیم میتونیم کلی فلسفه بافی کنیم 
ببین میتونی باور کنی یه برگه آچار معمولی ،یه برگه ی کاملا نازک میتونه تحمل کلی کتاب روی خودشو داشته باشه؟ 
ببین اینی که میگم فلسفه بافی نیست ولی ما ادما خیلی شبیه این برگه ایم، یه برگه معمولی!!
چی میشه که این برگه نازک میتونه چندصدبرابر خودشو تحمل کنه؟ ینی کلی کتاب روی خودش!! میفهمی ؟
فلسفه ای که ما میبافیم از این قراره که یه برگه کاغذ وقتی تا میشه, خم میشه ,میشکنه ,در واقع داره قوی میشه . نه یدونه خم نه دوتا خم بلکه تعداد قابل ملاحظه ای!! ما میایم از وسط تاش میکنیم , میشکونیمش, بعد این استانه ی تحملش بالا میره !.
برات اشنا نیست ؟ اره خب این ماییم , این زندگی ماست که پر از بالا و پایینه. پس باور داشته باش هر اتفاق خوبو بدی که تو زندگیت میفته تو رو قوی تر میکنه ! دقیقا عین این کاغذ که به یه حجم تا و شکست تبدیل میشه اما میتونه سنگینی ِ کلی کتاب رو تحمل کنه رو دوشش!


ALI AZIMI- PISHDARAMAD

نَوَدُ قلب !

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۶ ب.ظ
95/5/5 -شاهرود
  • نگین ...

بی نشان

سه شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۲۱ ق.ظ
امشب باد وحشی تر از اونیه که بخوام موهای نداشته م رو تو دستاش رها کنم ! فقط باید پناه ببرم به اتاقم و کف ِش دراز بکشم . اونوقت بعد از مدت ها منتظر باشم همینطور پرده ها رو بزنه کنار و خنکی ش بخوره تو صورتم . ازونجا بگذره و بچرخه تو سرم و هرچی داغیه بشوره ببره درک ِ اسفل السافلین .
به واقع این تابستون شده عین چند راهی های بی نام و نشون که ادم ترجیح میده لحاف تشکشو پهن کنه همون وسط و برای فرار از فکر نکردن بگیره بخوابه . اونقدی که گودی کمر بگیره یا از زخم بستر بمیره حتی .



The Brass Teapot 2012


راستش تابستون وقتی برای ادم مترادف باشه با سفر ولی بر خلاف تصور هیچ سفری تا حالا در کار نبوده باشه اینجاست که حتا نمیتونه انتخاب کنه باید همینطور غرغر کنان به خواب ادامه بده و با حسرت ترک های دیوار رو بشماره یا اینکه فیلم ببینه کتاب بخونه کلاس بره ( اینا هم اعصاب میخواد) . در نهایت وقتی نتونه هیچ کدوم رو انتخاب کنه به زندگی جغد وار خودش ادامه میده و ساعت سه بامداد چیپس و نوشابه میخوره و در جواب نگرانی ِ وجدانش مبنی بر بوجود اومدن چربی های اضافه میگه گور بابات!  من که قصد ازدواج ندارم مامانمم متقاعد کردم !! :)))
و اینگونه تابستون تموم میشه و دوباره همون آش و همون کاسه !! :)))

  • نگین ...

و شب ... سرآغــازِ تمــام دلتنگی هاست...

يكشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۲ ق.ظ

و امشب آرام ترین لحظه ی دلگیر کننده یناب ِ دنیاست !


+ عنوان : #میلاد _تهرانی#مهدیه_لطیفی

  • نگین ...