در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

غم ِ نآشتا

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ق.ظ

غم هر وقت ِ روزش بده ، اما سر صبح چشم وا نکرده و ناشتا بدتره ، حتی بیشتر از نیمه شبا خاطرات ِ شبیه به اون غم ِ اتفاق افتاده رو میاره جلوی چشما ، اونوقت هی میچرخونه ش و قشنگ تو دل و جانت ته نشین میکنه و هوای خنک ِ سوز دارش میشه نمک ریخته شده ، جای زخمی ِ تمام غمها.

حالا حساب کن خبر رفتن یه نفرو همین صبح ِ ناشتا  بِدَن ، میدونید که رفتن هم ازون غماییه که دل ریش میشه و جاش تیر میکشه و تمام رفتنای قبلیو جلو چشمات میاره مینشونه ش جاهای خالی دل ، ینی  همونجایی که صبحا هرچی چایی داغ و نون داغ و پنیر تبریز که تو سفره س رو مییریزی توش که یکم قوت بگیری از شبی که به زور ردش کردی ، تا به نور ِ لاجون ِ صبح برسی.

بعدشم ، کاری از دست آدم برمیاد ؟ نه خب ،اخرش فقط میتونی ده بار پشت سرش بخونی قوتتو نگیره هیچ غم ِ  اول صبحی و آخر شبی و وسط روزی .

آخه میدونید که غم کلا آدمو میشکونه ، اونم غم ِ رفتن.

  • نگین ...

حریق خزان

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

1.سعی کنید تو هرمقام و مرتبه و کسوتی که هستید کارتونو خوب انجام بدید تا دعای خلقی زندگیتونو ازین رو به اون رو کنه . همین که پرستاری باشید که دوتا آمپول رو با یه تایم فاصله ، با لب خندون و خوش بش های وسطش و بدون درد به یه آدم خسته ، از راه رسیده و دردمند تو یه روز شلوغ ِ بیمارستان میزنید یعنی کارتون درسته.



2. اخرین باری که بغلش کرده بودم و با تمام وجودش باهام درد و دل میکرد وقتی بود که مامان بزرگ مُرد یعنی 5 سال پیش. رفته بودیم هال خصوصی پشت خونه که سه تا راه به پشت بوم و دستشویی و حیاط خلوت داشت . تکیه داده بود به راه پله ها و تو بغلم اشک میریخت ، خوب یادش بود که ما قرار گذاشتیم برا هم خواهر باشیم.

دیروز اما رسیده و نرسیده چمدون رو گذاشتم تو اتاق ، شال سرم انداختم و دویدم سمت ماشین، اینبار یکم زیادی دیر رسیدم انگار ....

حواسش به من نبود . بعد یکی دوساعت که خونه خلوت شد و فضا آروم , چشمش افتاد بهم ، خندید گف تو کجا بودی؟ همونطوری اومد سمتم و پریدم بغلش، اینبار من شرمنده بودم با این همه وعده که میام پیشت که اتفاقا اومدم پیشش ,اما بد وقتی .

چند روز از مکالمه مون گذشته بود؟؟ زنگ زده بود و تولدمو تبریک میگفت و بچه ش نق میزد و خدافظی کردیم . چقدر فکر تو سرمه ؟چقدر دیر شد برای کنارش بودن تو روزایی که باید می بودم , مگه نه ؟

یهو صدای زمزمه ش پیچید تو گوشم و یه پتکی بود که خورد تو سرم :

از بچه م عکس گرفتی نه؟؟ از دستاش از پاهاش از چال لپش .یادته؟؟ همه رو بهم بدی خب؟؟  انگار زده بود رو تکرار این جمله هایی که هر کدومش ازون یکی مهلک تر بود واسم  توان ایستادن نداشتم. لعنت فرستادم به خودم و دوربینی که همه ش دستمه و از هرچیزی عکس میگیرم . تو سکوت خونه فقط صدای گریه های ما بود جلوی یه عالمه چشمی که نمیهمید ما چی میگیم تو بغل همدیگه . اینبار بیشتر یادش مونده بود که ما چیزی بیشتر از یه برادر زاده و عمه ایم واسه هم ....

 من لال ازین اتفاق و بقیه جز یه جمله چیزی نمیتونستن بگن که مرهم دلش باشه : یه روزی یه امانتی داده بهت یه روزم گرفته.



3. تندیس طلایی ِ اتفاقی ترین اتفاقات ِ سال : 

1.

2.چهار, پنج شنبه ی پیش در حالی که بدون هیچ دلیل و لذتی تو سالن مرکزی رو صندلی نشسته بودم , ۲۰۴۸ بازی میکردم و منتطر شروع کلاس پروژه م بودم سرم رو برای چند لحظه اوردم بالا و کسیو جلو در ورودی دیدم و ته دلم گفتم خدایا بار دگر بگویم بهت ها دنیاتو ببین دیگه بابا.

3.اما چهارشنبه ی آبان ماهی توی قطار با کشف این که دکتر میم در مکان و زمان و موقعیت یکسان با من قرار داشت با شدت بیشتری و به صورت ذکر زیر لبم گفت واااو ، واااو  ... ساچ عه وااااو دنیا چقد کوچیکه و بعد به افقی نامعلوم خیره شدم ، مطمئن هستم چند وقت دیگه چارشنبه ها و پنج شنبه ها  و موقعیت زمانی ایی که در قطار 318 میگذره  رو در کتاب گینس با عنوان زمان های  عجیب ِ  سال به ثبت میرسونم  با اون فیلمای مزخرف و بدموقع  ِ قطار :|



+ چندین تا پنج شنبه گذشت تا تونستم و بیام بنویسم " با " تمام چیز هایی که "نباید" و  "بدون" چیز هایی که "باید" نوشته میشد 

+قطعا اگر یکبار دیگه برگردم بگم چه دنیا کوچیکه خدا با شاتگان می افته به جونم :|

  • نگین ...