در آغوش آسمان رازیست...

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نگرانی ِ پیش از واقعه» ثبت شده است

باباحاجیزاسیون

چهارشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ب.ظ

مشاهده کردن آدما برام یه تفریحه ، (قبلا تو یه پست فرق دیدن و مشاهده کردن و نگاه کردن رو توضیح داده بودم) ، مدت ها این برام یه تمرین بود ، تو خیابون ،تو مترو ، تو فروشگاه ها تو آرایشگاه ها تو مطب ها فقط آدما رو مشاهده میکردم .

مشاهده ی رفتاری انسان ها در برخورد با تکنولوژی ، این یه موردی بود که خیلی باهاش تمرین دیدن رو انجام دادم  و چیزای جالبی دستگیرم شد، اما حسی که این نتایج بهم داد ترس بود. بله، رشد تکنولوژی برای من حسی دقیقا مثل ترس بوجود آورد و مدت ها ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. 

حالا چرا این همه وقت گذشته و من الان یاد این مقوله بیفتم؟

باباحاجی دیشب خونه ی ما بود  - من به پدر بزرگم میگم باباحاجی -  شام  براش شامی و فرنی درست کردم ، حالا چ چرا فرنی؟ چون به لبنیات علاقه داره و همیشه یادمه خونشون غذاهای خوشمزه ی خاص پیدا میشد و تو راه روی منتهی به حیاط ِ پشتی که خیلیم خنک بود باکس های نوشابه ی کانادا و کارتون های پفک نمکی و کلی چیز دیگه انبار بود. ولی بابا حاجی بی توجه به همه ی این خوراکیا شبا عادت داشت یه کاسه برداره  توش شیر و شکر بریزه  و نون تیلیت کنه و با اشتها بخوره و این غذا برای من شد جزو شیرین ترین نوستالژی ها . 

بماند که نه فرنی رو خورد نه شامی رو ، پنیر رو گذاشت رو میز براش شیر داغ کردم و با انگورای حیاط، دو لقمه خورد و کشید کنار ، 

تکنولوژی کجای داستان بود ؟؟ اونجا که با ایمو زنگ زدم تا با بابا صحبت کنه ، تماس تصویری بود و  عکس العملش جالب . بین این که پسرشو ببینه یا گوشیو بگیره دم گوشش که صدا بره اون ور خط دو دل بود و بین راه گوشیو نگه داشته بود تا رفتم گرفتم جلوش و گفتم اینطوری ببینش و حرف بزن ، صدات می ره . جالبه به دقیقه نکشید که بلند بلند شروع کرد حرف زدن و خوش و بش کردن و خندیدن ، انگار نه بابا نشسته جلوش و دارن دلو قلوه میدن. بعدم گوشیمو ازم گرفت و انگار که تازه خوشش اومده بود می‌گفت به فلانیم زنگ بزنیم خب ؟؟

حالا من به جای این که نگران باشم که امروز قورمه سبزی امروز رو میخوره یا نه دارم فکر میکنم اگه براش یه گوشی هوشمند بخریم چه اتفاقی میفته ؟چقدر طول می‌کشه که خوب همه چیز رو بلد بشه ؟ و سوال آخر اینه که بالاخره آدم تکنولوژی رو میبلعه، یا تکنولوژی آدمو؟

  • نگین ...

از رنجی که می بریم

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ق.ظ

 ولی خیلی بده وسط این نم نم ِ بارون با سوز ِ  پاییزی که جون میدم واسش، لش شدگی و این باقی مونده ی تعطیلات که تند تند پاور های مامان رو تایپ میکنم , مقاله مو کامل میکنم، سعی در فهمیدن چندتا چیز هیجان انگیز ِ لعنتی دارم، فیلم میبینم , با کتابام آشتی میکنم و همینطور کارای انجام شده رو تیک میزنم  و در یک کلام ایام را بکام میکنیم یهو قیافه ی تخیلی ِ استاد ِ ریاضی ِ دبیرستانم  با اون چشمای ِ سبز ِ ترسناکش و قد ِ درازش یادم بیاد و یکباره  عین ریختن یه سطل آب سرد رو کله ی داغ کرده ، بشوره ببره هر چی حس ِ خوبی که رفته تو خورد ِ وجودم  :|


+ نه به چشم ِ سبز ِ هر مردی که نباید چشاش سبز باشه

+ حالا درسته هرگردی هم گردو نیست ولی خب ...

غیر معمولی

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۱ ب.ظ

خوابگاه  اوضاع خوبی نداره , گند از سر و روی اتاق میریزه و یه نفره نمیتونم حریف غریبه هایی که تلپ شدن اینجا بشم . بعد امتحان خوب  امروز , تو این یه هفته ای که تا تحویل پروژه مونده پناه میبرم به خونه تا همه چی آماده باشه و منم در کمال آرامش به سرعت برسم به پروژه  و دوباره بار سفر ببندم وعازم خوابگاه شم . همینطوری که دارم چمدونمو میبندم , وسط اتاق راه میرم و داستان تعریف میکنم و همه میخندن ؛ فاطی داد میزنه اخرش تو توی راه به شهادت میرسی بس که این چمدون سبزه رو ورداشتی - توش خرت و پرت ریختی به امید سبک بالی رفتی خونه , بعدش برگشتی و دیدیم چمدونت زاییده و شده دوتا .

بنده از همین جا در خواست میکنم راه اهن شمال شرق کشور از مبدا تا مقصد ، و بابت هر چندتا ایستگاهی که من بارها پیاده شدم , بیاد و از من تقدیر و تشکر به عمل بیاره بابت این همه پول بلیطی که من ریختم توجیبش و پولدارش کردم . لوح و تندیس نمیخوام  فقط لطف کنن یه صندلی ویژه با یه کمد بزرگ مخصوص چمدون و مقدار زیادی آب خنک و پریز برق به من اخصاص بدن که همین کافیه .

فوقع ما وقع !



هیچ وقت محتویات چمدونای من معمولی  و استاندارد نشد.

یادداشت شماره ی صدو فلان...

سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۴ ق.ظ

بنظرم شهرزاد فقط یه فیلم نیست بلکه یه فرصت و بهونه س که هر دوشنبه غمای تلمبار شده ی توی دلمون رو خالی کنیم .

  • نگین ...

کنسرو غول

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ق.ظ

شاید هرکسی یه بعد پنهان داشته باشه تو دلش یا ذهنش ,که توی اون بُعد از یه چیزی میترسه یه چیزی که تلفیق شده از غم و ترس که یا میاد رو ,یا یه وقتایی انکار میشه, گاهیم فراموش میشه . میخواد  مرگ باشه , ارتفاع باشه , جنگ باشه , افتادن باشه , از دست دادن باشه یا هر چیز دیگه ای که شبیه هیولای سیاه بچگی هامونه . خب منم ازین قاعده مستثنی نیستم منم مثل بقیه یه چیزی دارم که ازش میترسم یه چیزی که غول ِ ماجرای زندگیمه و بعضی روزا ازون ته فکرم میاد رو . نه میتونم فراموشش کنم نه انکارش کنم و نه ازش فرار کنم . مث یه تاریکی ضعیف ته یه چاه روشن. همینقدر متضاد همین قدر عجیب .


  • نگین ...

اعترافات ذهن خطرناک من (3)

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۱۶ ق.ظ

1.راستش هرروزی که قرار است برگردم خوابگاه عین ادمی که فردا امتحان الهی دارد استرس میگیرم و این یک مساله ی طبیعی ست اما خب برای من همیشه حس جدید و عجیب به حساب می آید . مساله ی قابل توجه تر که عجیب و کمی مزخرف و شاید بد باشد ؛  دلتنگی و دوری و بخور بخواب ها و این مسیر خسته کننده ی کوفتی نیست بلکه گاهی غصه میخورم که مامان دیگر توی آشپز خانه نیست و خب من یک تنه به جان چه کسی غر بزنم و بعدش دوتایی قاه قاه بخندیم ؟ یا جای خواهر کوچولویم را چه کسی پر کند و بیاید بشیند توی امار گیری پرسش نامه هایم کمکم کند , آب بیاورد ؛ پفک توی دهانم بگذارد و بعد از سی ساعت قوز نشستن قلنجم را بشکند ؟ بعد اینکه  محمد را از کجا بیاورم و سر به سرش بگذارم و چاقالو خطابش بکنم ؟ و بابا ... و بابا که مثلش نیست ... حتما چند وقت بعد هم که اگر عمه بشوم گویی جانم را میگذارم و میآیم . خلاصه گفتند ز گهواره تا گور دانش بجوی و این صحبت ها نه ؟  فقط وفقط کاش می شد از روی آدم ها یه کپی بگیریم و همه جا باخودمان ببریم ها؟؟


2.آمدم بنویسم . نه دوری , نه دلتنگی , فقط و فقط استفاده ی ابزاری از خانواده توی پروژه و نگاه ِ ابزاری به خانواده به عنوان کاتالیزور در روند پروژه . پایان نامه و.... , امدم طنز بنویسم اما انگار تراژدی شد ! ترک عادت موجب مرض است فکر کنم . بهرحال 8 ساعت بیشتر نیست رسیده ام و این نوشته نیز بی تاثیر از این اتفاق نمیماند .


3.گذشتن و رفتن پیوسته - من خوبم و حالم اما تراژدی نیست اگر نوشته ام تراژدی شد .

  • نگین ...

اللهم انی اسئلک , این انصافه ؟؟

يكشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۸ ق.ظ
خداوندا شکمی تخت و با ظرفیتی پنهان عطا کن که  وقتی می آیم خانه و خوراکی های خوشمزه میخورم تغییر های ظاهری وحشتناکی در من ایجاد نشود . بماند که گاهی نفس کشیدن و حتی دیدن خوشمزه جات هم کافیست تا 10 کیلو چاق شوم دیگر خوردنشان بماند, هان ؟؟ 
آه ای خدای خوشمزه جات یه کاری بکن دیگه :(( خب ؟


موردات ِ معضل دار ِ یک خوابگاهی (3)

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ق.ظ
از چهره های زشت و کریه خوابگاه هم میتوانم به این اشاره کنم  که :
 بعد از 9 ماه نامزدی با وحید ساعت 3 ظهر کات میکند و ساعت 10:30 فردا صبح با حسین نامزد کرده و تصمیم به ازدواج میگیرد.

دهانی جریده از فریاد

جمعه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

راستش نمیدانستم با وجود ِ این همه امکانات ِ خاکبرسری در جمهوری ِ اسلامی و راه و روش های ِ ارضای ِ نیاز های ِ حیوانی یا غیر حیوانی ِ درون ، هنوز هم هستند مردانی که شب ها از دیوار ِ بلند خوابگاه های دخترانه بالا میروند ،دید میزنند و امنیت روانی دختران یک سرزمین را مورد تجاوز قرار میدهند. 

موردات ِ معضل دار ِ یک خوابگاهی (1)

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۴۰ ق.ظ

اسکار ِ تلخ ترین لحظه هم میرسه به اون لحظه ای که ساعت ده شب ِ و تو حال و هوای ِ خودت نیستی، به صورت ِ گسترده همه چیو کف اتاق پخش کردی و هم اتاقیتم پا به پات ترکونده اتاقو . یهو صدای آقای تاسیسات از چند متریت میرسه به گوشت، . اونجاس که یه نگاه به خودت میکنی یه نگاه به اتاق و یه نگاه به دوربین ! و ندای ِ العفو سر میدی و اینجا دوربین غروب ِ افتاب رو نشون میده . نپرسید که نمیدونم چرا :))))


#هشنگ ِ منکراتی

#هشتگ ِ اون تسبیحو بده به من 

#هشتگ ِ ای بابا  :)))