در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

عارضه

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۴۴ ق.ظ

وا مصیبتا اگر اسیر رخت خواب و بالشتی شوم که توام با خلسه درد و خواب و بیداری باشد .

 بیداری اش خوردن قرص و جوشانده و بوی اسپند و بخور به اندازه کافی ، و سوال های گهگاه نگران و به غایت مسخره ی «حالت چطوره؟»  از طرف افراد در حاال گذر است و خوابش ترس ِ از بیداری و درد و زخم بستر ‌.

برای من توام شدن درد و پتو و بالشت با گریه همراه است . سرما میخورم گریه میکنم ، کمر دردم به اوجش میرسد گریه میکنم ،تب میکنم گریه میکنم  ، توانایی راه رفتن ندارم گریه میکنم ، نمیتوانم بخندم گریه میکنم ، یک روز صبح بیدار میشوم و حالم از بوی غذا بهم میخورد و تمام آن روز خانه بوی غذا میدهد ، لرز میگیرم ، دست و پایم سست میشود و می افتم زیر پتو و باز گریه میکنم .

 اسیر پتو و بالشت شدن ِ این چنینی  ینی همراه شدن با استیصال و غم  .

و هم نشینی این دو برای من یعنی ترس. و وا مصیبتا که خواب و بیدار و نشست و برخاست آدم بوی ترس بدهد ، آنجاست  که سرشت آدم هم با ترس در می آمیزد .

  • نگین ...

غم ِ نآشتا

يكشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۴۰ ق.ظ

غم هر وقت ِ روزش بده ، اما سر صبح چشم وا نکرده و ناشتا بدتره ، حتی بیشتر از نیمه شبا خاطرات ِ شبیه به اون غم ِ اتفاق افتاده رو میاره جلوی چشما ، اونوقت هی میچرخونه ش و قشنگ تو دل و جانت ته نشین میکنه و هوای خنک ِ سوز دارش میشه نمک ریخته شده ، جای زخمی ِ تمام غمها.

حالا حساب کن خبر رفتن یه نفرو همین صبح ِ ناشتا  بِدَن ، میدونید که رفتن هم ازون غماییه که دل ریش میشه و جاش تیر میکشه و تمام رفتنای قبلیو جلو چشمات میاره مینشونه ش جاهای خالی دل ، ینی  همونجایی که صبحا هرچی چایی داغ و نون داغ و پنیر تبریز که تو سفره س رو مییریزی توش که یکم قوت بگیری از شبی که به زور ردش کردی ، تا به نور ِ لاجون ِ صبح برسی.

بعدشم ، کاری از دست آدم برمیاد ؟ نه خب ،اخرش فقط میتونی ده بار پشت سرش بخونی قوتتو نگیره هیچ غم ِ  اول صبحی و آخر شبی و وسط روزی .

آخه میدونید که غم کلا آدمو میشکونه ، اونم غم ِ رفتن.

  • نگین ...

حریق خزان

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

1.سعی کنید تو هرمقام و مرتبه و کسوتی که هستید کارتونو خوب انجام بدید تا دعای خلقی زندگیتونو ازین رو به اون رو کنه . همین که پرستاری باشید که دوتا آمپول رو با یه تایم فاصله ، با لب خندون و خوش بش های وسطش و بدون درد به یه آدم خسته ، از راه رسیده و دردمند تو یه روز شلوغ ِ بیمارستان میزنید یعنی کارتون درسته.



2. اخرین باری که بغلش کرده بودم و با تمام وجودش باهام درد و دل میکرد وقتی بود که مامان بزرگ مُرد یعنی 5 سال پیش. رفته بودیم هال خصوصی پشت خونه که سه تا راه به پشت بوم و دستشویی و حیاط خلوت داشت . تکیه داده بود به راه پله ها و تو بغلم اشک میریخت ، خوب یادش بود که ما قرار گذاشتیم برا هم خواهر باشیم.

دیروز اما رسیده و نرسیده چمدون رو گذاشتم تو اتاق ، شال سرم انداختم و دویدم سمت ماشین، اینبار یکم زیادی دیر رسیدم انگار ....

حواسش به من نبود . بعد یکی دوساعت که خونه خلوت شد و فضا آروم , چشمش افتاد بهم ، خندید گف تو کجا بودی؟ همونطوری اومد سمتم و پریدم بغلش، اینبار من شرمنده بودم با این همه وعده که میام پیشت که اتفاقا اومدم پیشش ,اما بد وقتی .

چند روز از مکالمه مون گذشته بود؟؟ زنگ زده بود و تولدمو تبریک میگفت و بچه ش نق میزد و خدافظی کردیم . چقدر فکر تو سرمه ؟چقدر دیر شد برای کنارش بودن تو روزایی که باید می بودم , مگه نه ؟

یهو صدای زمزمه ش پیچید تو گوشم و یه پتکی بود که خورد تو سرم :

از بچه م عکس گرفتی نه؟؟ از دستاش از پاهاش از چال لپش .یادته؟؟ همه رو بهم بدی خب؟؟  انگار زده بود رو تکرار این جمله هایی که هر کدومش ازون یکی مهلک تر بود واسم  توان ایستادن نداشتم. لعنت فرستادم به خودم و دوربینی که همه ش دستمه و از هرچیزی عکس میگیرم . تو سکوت خونه فقط صدای گریه های ما بود جلوی یه عالمه چشمی که نمیهمید ما چی میگیم تو بغل همدیگه . اینبار بیشتر یادش مونده بود که ما چیزی بیشتر از یه برادر زاده و عمه ایم واسه هم ....

 من لال ازین اتفاق و بقیه جز یه جمله چیزی نمیتونستن بگن که مرهم دلش باشه : یه روزی یه امانتی داده بهت یه روزم گرفته.



3. تندیس طلایی ِ اتفاقی ترین اتفاقات ِ سال : 

1.

2.چهار, پنج شنبه ی پیش در حالی که بدون هیچ دلیل و لذتی تو سالن مرکزی رو صندلی نشسته بودم , ۲۰۴۸ بازی میکردم و منتطر شروع کلاس پروژه م بودم سرم رو برای چند لحظه اوردم بالا و کسیو جلو در ورودی دیدم و ته دلم گفتم خدایا بار دگر بگویم بهت ها دنیاتو ببین دیگه بابا.

3.اما چهارشنبه ی آبان ماهی توی قطار با کشف این که دکتر میم در مکان و زمان و موقعیت یکسان با من قرار داشت با شدت بیشتری و به صورت ذکر زیر لبم گفت واااو ، واااو  ... ساچ عه وااااو دنیا چقد کوچیکه و بعد به افقی نامعلوم خیره شدم ، مطمئن هستم چند وقت دیگه چارشنبه ها و پنج شنبه ها  و موقعیت زمانی ایی که در قطار 318 میگذره  رو در کتاب گینس با عنوان زمان های  عجیب ِ  سال به ثبت میرسونم  با اون فیلمای مزخرف و بدموقع  ِ قطار :|



+ چندین تا پنج شنبه گذشت تا تونستم و بیام بنویسم " با " تمام چیز هایی که "نباید" و  "بدون" چیز هایی که "باید" نوشته میشد 

+قطعا اگر یکبار دیگه برگردم بگم چه دنیا کوچیکه خدا با شاتگان می افته به جونم :|

  • نگین ...

از رنجی که می بریم

سه شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ق.ظ

 ولی خیلی بده وسط این نم نم ِ بارون با سوز ِ  پاییزی که جون میدم واسش، لش شدگی و این باقی مونده ی تعطیلات که تند تند پاور های مامان رو تایپ میکنم , مقاله مو کامل میکنم، سعی در فهمیدن چندتا چیز هیجان انگیز ِ لعنتی دارم، فیلم میبینم , با کتابام آشتی میکنم و همینطور کارای انجام شده رو تیک میزنم  و در یک کلام ایام را بکام میکنیم یهو قیافه ی تخیلی ِ استاد ِ ریاضی ِ دبیرستانم  با اون چشمای ِ سبز ِ ترسناکش و قد ِ درازش یادم بیاد و یکباره  عین ریختن یه سطل آب سرد رو کله ی داغ کرده ، بشوره ببره هر چی حس ِ خوبی که رفته تو خورد ِ وجودم  :|


+ نه به چشم ِ سبز ِ هر مردی که نباید چشاش سبز باشه

+ حالا درسته هرگردی هم گردو نیست ولی خب ...

این چیست این ؟

سه شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ق.ظ

این چیست که تا در جواب ِ چطوری ؟ میخواهیم بگوییم  عااالی :) ، جلوی چشممان رژه میرود و به جداره ی ذهنمان میکوبد و ناگه کیبورد تایپ میکند : خوبم .

آنگونه ام که خواب، قبولم نمیکند

پنجشنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۴۱ ب.ظ
زندگی "مثل ِ" خواب نیست ! بلکه قسمتی از آن، خود ِ خواب است . آنگاه بیدار میشوی که همه چیز تمام شده :)

روز شمار سوم _یادداشت پنجم و آخر

جمعه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۲ ب.ظ

1. میخندید چون تا حالا ندیده بود کسی که حوصله ی سه بار گوش کردن نامجو رو غیر از جمع نداره با اهنگش بزنه زیر گریه ! اما خب خبر نداشت نامچو این وسط بی تقصیره و اگه اون وسط حامد پهلان هم میزاشت این اشکا میریخت !


2.همه ی سفرا یه قصه دارن . یه نقطه ی شروع و یه پایان و اون بین شاید هزار هزارتا اتفاق بیفته . هر سفری چه بار اول چه بار آخر پر از حرفه و حاشیه . اگر هم آدمی مثل من باشه که همیشه در سفر هست دیگه داستان هاش جای خود دارد . شاید یه روزی تمام سفرنامه هامو  تصویری با حاشیه های قشنگش نوشتم و به چاپ رسوندم :) 


3. 96 پر از اتفاقات ِ عجیب بود و هست. که یا همه ی اتفاقا رو یجا میگم یا ذره ذره . روزهای سخت ، کم نبود . همچنین روزهای قشنگ هم کافی بود واسم اما همچنان خواهان روزهای خوب ترم .


4. سه - سه روز دیگه برای من یک سفر آغاز میشه . سفری که با یک استوری شروع شد شکل گرفت و در حال اتفاق افتادنه. اونم استوری ِ حنانه . نمیدونم فاصله ی درخواست تا پذیرش چقدربود ! اما فکر  میکنم کوتاه بود ... خیلی کوتاه . اونقدر که فرصت و زمان ِ هیچ چیز نبود  تنها و تنها تونستم بشینم یه گوشه و نگاه کنم ، روزهایی عصبی . کلافه باشم روزهایی زانوی غم بغل بگیرم و روز هایی هم قاه قاه بخندم !



و رفتن ...


5 .مرحله ی انکار تموم شد. شک به یقین و ایمان تبدیل شد _ همه چیز خیلی مرتب پیش رفت ، ساده و غیر قابل باور برای من _ حاشیه و اتفاق در فاصله ی این 30 روز بسیار بود ، اینطور که هرروزش اتفاقی بود و تاثیری . سعی کردم روزهای خیلی متفاوت تری رو پشت سر بزارم. اما همچنان کار ِ ثابت ِ هرروزه ی من دیدن بود و فکر کردن ! (در گوشتون بگم که هنوز در مرحله ی انکار گیر کرده بخشی از وجودم)


6.بارز ترین ویژگی من حافظه م بوده و به خاطر سپردن همه ی ادم هایی که حتی رهگذر از زندگی من رد شدن. شاید بقیه نگران باشن اما من نه ! چون کسی از قلم نمیفته توی ذهنم ! :) بیاد همگی خواهم بود .حتی کسانی که فکر میکنن من فراموششون کردم که سخت در اشتباهن .شاید کمی از قصه رو در اینستاگرام گفتم .


7.کامنت ها به صورت خصوصی به دست من میرسند :)

(از لطف و محبت همه تون ممنونم )

  • نگین ...

روزشمار ششم_یادداشت چهارم

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۵۴ ب.ظ

۱. حدود ۱۵دقیقه به دیوار سنگی با فاصله ی یک متری از ضریح تکیه داده بودم و غرولند میکردم باهاش ، دل میدادم و اسمارو میگفتم وحاجت میگرفتم ، با صدای خواهرم به خودم اومدم ، چقدر خلوت و مرتب بود امروز همه چی ، نه کسی کسیو هل داد نه دعوا شد  نه گیس و گیس کشی بود ، فقط بعد دو دقیقه فهمیدم که من یه جای دیگه رو با ضریح اشتباه گرفتم و ضریح چند متر اونور تر بوده :/  همیشه مشکلات من بنیادین بوده ، الان مثلا با ابعاد حرم مشکل دارم، نمیگن سوتفاهم پیش بیاد و یک جوان ، مبتلا به« احساسات جریحه دار» بشه ؟(بله بیماری جدیده D:)


۲دیدن ، چیزی بهتر از  عکاسی در شب ِ حرم امام رضا؟ تو اون حجره های سنگی سفید بشینی هی شکار کنی اون لحظه های ناب رو . هی ببینی و ببینی تا شاید سیر شی ازین همه دیدن .


۳.گم و گور شدن تو صندلیای تاریک سینما ، پیاده روی های دم غروب تا پارک ، بیدار موندنای تا صبح ، نشستن رو پله های ایوون بین گلای بابا و زیر درخت انجیر ، زیر و رو کردن سررسید های نوشته شده ی قدیمی ، نشون کردن کتاب ها برای خوندن ، نشستن رو تکه اجرهای دور اتیش تو باغ و شمردن ستاره ها و فکر به پرواز شاید تنها چیزایی باشه که  یه جور راه فرار  این روزاست  و فکرای عجیب غریب ِ بی شاخ و دم .


۴.امید... امید .... دریچه ای از نور ....


  • نگین ...

روز شمار نهم _ یادداشت سوم

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۰ ق.ظ

1. ما به این صورت صبحهای جمعه میریم کوه : ۴صبح بیدار باش  ،۴/۳۰ میزنیم بیرون و ۵ میرسیم و میریم بالا ، ۸ سر قله ایم و جیگر سیخ میکشیم ، املت و چایی رو میزنیم بر بدن و عکسامونو میگیریم و تا حد مرگ میخندیم و همه روبیدار میکنیم ، میایم پایین و تا ۹-۹/۳۰ میرسیم خونه، اونوقت میخوابیم تاااااا روز بعد 😁😂😂 هیچکسیم نمیتونه بیدارمون کنه . این چنین بود ما بار دیگر ثابت کردیم خواب جزو لاینفک زندگیه.

2.ما تو دنیایی زندگی میکنیم، عذاب میکشیم یا احساس خوشبختی میکنیم که خودمون سازنده ی اون بودیم .

3.تازه دارم طعم واقعی تابستون رو میچشم 

4. اگر در حقیقت ِ دنیای ِ الانتون معلق و بلاتکلیف و با اندکی غم امیخته اید شاید پیشنهاد فیلم : The Space Between Us 2017 بد نباشه. هر چند من اعتقاد دارم مطلوب بودن یا نبودن یک فیلم کاملا سلیقه ایه و به حالت و وضعیت هر فرد در اون زمان بستگی داره .و شاید این خاصیت فیلمهای تخیلی باشه که بتونه حداقل ذهن من یکیو بعد از یک پیچش و چالش نه چندان طولانی ریست فکتوری بکنه از اون چه مشغولش کرده. و اما نمره ی من از 10 به این فیلم 7 می باشد . 

5.دریافت  _ بشنویم :)


روز شمار سیزدهم_ یادداشت دوم

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۹ ب.ظ

1. از اون سالی که من وارد خفن دیزاین ( طراحی صنعتی ) شدم نه تنها از دست کنکور و این داستان هاش خلاص نشدم بلکه هر ساله دارم پا به پای داوطلبان ، نکات کنکور و آزمون عملی و چه کتابی بخونیم و چه کاری بکنیم  رو مرور میکنم - هر سال همین موقع ها ، زودتر یا دیرتر تا شهریور من دارم به خواهر برادرا و اقوام  ِ دانش آموزای مامان یا دختر دایی ِ مامانِ  فلانی  یا پسر عموی دوست ِ دختر خاله ی بهمانی مشاوره میدم . بااینکه رتبه ی کنکور خودم بد نبود فکر میکنم اگه الان دوباره کنکور بدم  رتبه ی یک رو میارم با این اوصاف و درصد های خفنی رو ثبت بکنم در سازمان سنجش و گینس !!کم مونده بشینم کتاب هارو هم خلاصه کنم واسه این داوطلبان ِ هیچی ندون و لقمه ی آماده بخواه ِ  این رشته و بگم اینارو بخون شما قبولی فقط دست از سر من وردار !


2. فردا ، آغاز اولین تجربه ی عکاسی ِ مدلینگ


3.حافظا ! می خور و رندی کن و خوش باش ولی ....


4.هیچ

  • نگین ...

روز شمار هفدهم_یادداشت اول

جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۱ ب.ظ

۱. من از دیدن آدم ها سیر نمیشوم . از آن هایی َ م که خوراکم دیدن است  .اتفاقا در حرفه ی دیزاین چندین نوع دیدن وجود دارد : 

مشاهده| observation| :  توجه کردن به و سنتز چیزهایی جالب توجه یا الهام بخش که به راحتی میتوانستند مورد بی توجهی واقع شوند .

بازرسی|inspection| : تمرکز بر ریز ترین جزییات و پالایش آنها 

ادراک |perception| : وجه انسانی مشاهده که ترکیبی از توجه کردن و همدلی است 

بینش|vision| : نوع غیر واقعی دیدن توانایی دیدم در ورای زمینه ی کنونی و به شکل ملموس دریافتن اینده های بالقوه.

پس قطعا آن آدم خُله ی توی شهر که همه ی این نوع دیدن هارا توی نگاهش دارد ، نه گشت ارشاد است نه پلیس امنیت ، بلکه منم _ خوره ی دیدن  وقضاوت نکردن .

۲. هر خانمی که توی مترو پوست سفید و شفاف ونگاه مهربان و خسته  اش توی یک روسری رنگ روشن گیره دار جای گرفته  من را یاد مادر می اندازد،  دل تنگی هم ویروس بدیست ، مارا میکشد اما خودش نمیمیرد.

۳. هفده روز  گذشت _روز پایانی کلاس ها .

۴.از متروی خالی یا خلوت هراس دارم


  • نگین ...

این و آن

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

 

این شب ها ...                                       

 

 Amok - diary of dreams