در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

این و آن

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ

 

این شب ها ...                                       

 

 Amok - diary of dreams

چند یادداشت نه چندان کوتاه

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۷ ق.ظ

1.تا حالا به ری اکشن های خودتون تو موقعیت های حساس فکر کردید؟؟، خب من اگه از آخرین دستاوردم بگم  این بود : درحالی که خاستگارا دیرکردن و من داشتم از استرس به هلاکت میرسیدم و لباسی تنم بود که پاییزه بود نه بهاره ی نزدیک به تابستون در نتیجه همینطور عرق میریختم تو اتاقی که هیچ خنک کننده ای جز پنجره ها نبود ، در همین حین از شدت استرس خوابم گرفت و چون کسی تو اتاق نبود بگه ترخدا نخواب یه آهنگ بسیار دیشدانداران دان گذاشتم و شروع کردم ب راه رفتن ، و حالا که هر وقت از بین اهنگای گوشیم میرسم به این موزیک دیشدانداران دان فقط دلم میخواد لگاز خنده بمیرم !!چطور تو اون موقعیت ادم این عکس العمارو از خودش به نمایش میزاره ؟صدالبته که مشاهدات حآکی از آن است که عکس العمل بنده دراغلب مواقع از جمله عصبانیت ، استرس، ناراحتی، گریه، و چند چیز دیگر خواب اسو ت خواااااب !! و این اتفاق بزرگ رو به خودم و بدنم تبریک میگم. شما ری اکشن هاتون چطوریه؟ :)))


2. روزای خاصیه - قرار ها ، اتفاق ها ، مسیر ها و گذر های خاص تر 


3. فقط معجزه ی خداست وقتی که مپ گوشی کار نمیکنه و مسیر رو نمیدونی و بندازی تو خروجی خلیج فارس و مث نصب این برنامه ها که میزنن بعدی بعدی بعدی ، همینطور بری مستقیم و ببینی سر از مقصد  موردنظر در آوردی :))) !


4. لحظاتیه که نیت میکنی بری یه بستنی شکلاتی بزنی تو یه مکان بخصوص اما سر از سوپر مارکت در میاریو کوچه پس کوچه ها و خاطرات ....


5. همیشه از مترو بدم میومد و استفاده نمیکردم ! اما مدتیه که مجبورم استفاده کنم - بعد از ظهرا که دارم برمیگردم ، خط تجریش اینطوریه که در وا میشه و یه موج آدم ؟ میریزن تو !( این در حالتیه که مترو تا خرخره پره ) اون ته هم انگار ضریحی چیزیه که فقط فشار میدن بیان اون سمتی ! . اگر پشتت به در بود  قطعا تو بهشتی اما وای به حال روزی که اونجا نبودی از چار جهت گوشت میخوره بهت و انواع درجات ِ حرارت ِ بدنی ! فقط باید داد بزنی الهی العففففو ! همین موقعاست که یکی اون وسط داره وول میخوره - خانووومای عزیییزززز خانوممم جوراب نانو دارم 10 تا 5 تمن - شاااال شالل دارم 10 تمن ، خاانومم کارتخون م دارم پول نقد نداشتیااا :|

شبهای روشن (2)

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ق.ظ

1.شبهایی که  فرداش مسافرم بهترین ِ شباست ازون جهت که تا دم صبح خیال پردازی میکنم و کلمه ها جداره ی کلمو منفجر میکنن . و نمیدونم باید از کجا بگم چی بگم و چطوری بگم .

2. شب ها - شبهای روشن - شبهایی که رسمش دلتنگی ِ - برنامه ی امشب ؟ دلتنگی برای سازدهنی ِ قرمزی که بابا تو 6 سالگی برام خریده بود و الان نمیدونم کجاست ...

3. نیومده دارم میرم -چمدونمو هنوز نبستم - اخه چمدون ِ یه سفر چند هفته ای رو خیلی باید با دقت بست و این داره منو نگران میکنه با گذشت هر ساعت - این نیومده رفتنا عادت همیشمه اما هر بار  به جای این که برام عادی تر بشه دل کندن ؛ سخت تر میشه -

4. این شماره چهار طلسم شده - بهش میرسم و دیگه همه چی محو میشه و از یادم میره .



+ممنون بخاطر محبت همه ی دوستانی که خاموش و روشن خصوصی و عمومی به من اظهار لطف دارن و مدام حالمو میپرسن و یا اینجا کامنت میزارن :) و شرمنده م برای اینکه انقدر خاموشانه به وبلاگاتون سرک میکشم :)

اهم موارد اخیییر

چهارشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ق.ظ

1.  60 ساعت از خلاصی من میگذره - در واقع 60 ساعته من پروژه رو تحویل دادم و 46 ساعت هم هست که این اتاق رو که به صورت وحشتناکی با خاک یکسان شده بود مرتب کردم و مشاهدات حاکی ست که به طور معجزه آسایی همه ی وسایلم تو کمد ها کشو ها و هر سوراخ سمبه ای که بود جا گرفت .بنده این اتفاق رو به فال نیک میگیرم !



2. برای بار سوم  و این بار با 7 روزتاخیر تولد نیمه سیب سقراطی مون رو تبریک میگم . یبار حضورا ،یبار شفاها و این بار کتبا


3. همیشه کتاب بخش جدا ناشدنی زندگی من بوده . شاید همه چیز از اواخر یازده سالگی شروع شد یا شاید هم هفت سالگی و سوال مامان که سر کلاس از همه درباره شغل اینده شون پرسید . بعدشم تو زنگای انشا و پیشنهادای تقویتی معلم ادبیات که کتابای صادق هدایت بود و مامانی که از کتابای خونده ش تو دوران جووونی و نوجوونی ش برام تعریف میکرد اوج گرفت . هر چی بود امروز با دعوت هولدن نشستم پای کتابخونه م - روزگاری ارزووم داشتن یه کتابخونه ی شخصی و بزرگ بود و امروز میبینم این کتاب خونه دیگه کم کم فضای خالی ای براش نمونده و باید به فکر یه کتابخونه بزرگ تر باشم- پس هیچ چیزی از ما دور نیست انگاری . 

روز تولدم همیشه بهوونه ای بوده که یه عالمه کتاب های خوب هدیه بگیرم و دونه  دونه از لیست خریدم خط بخورن . این شده برای همه یه بازی - که آمار لیست خرید منو داشته باشن و جمع شن و چندتایی یه بسته ی سنگین از کتابهایی که بار ها رفتم برای دیدنشون و نخریدم رو پر از دست نوشته های سانسوری و غیر سانسوری با هر خط و ادبیاتی بکنن و هربار طی عملیات های سورپرایزی جالب بدنشون بهم.  و اما خودم! کتاب در هر لحظه برام تسکین بوده . تو لبخند ها تو غم ها  تو شادی ها ، هدیه دادن یدونه کتاب به خودم شده یه عادت قشنگ که ارومم میکنه .

اما اولین هدیه کتابی خودم به خودم تو سالایی بود که فکر میکردم خیلی بزرگم ! در حالی که شاید 11 یا 12 سالم بود  :)

این دست خط ها هرکدوم یه روایته .از یادداشت های خنده دار و سانسوری بچه های مدرسه و دانشگاه وبلاگی و غیر وبلاگی یا جمله های ساده ی مامان و تبریک تولدش و هر دست خط و نوشته ی رسمی و غیر رسمی که همه شون میشه گفت سراسر محبتن .


و نوشته های بسیارِدیگری درگوشه وکنار جزوات و دفتر ها وکتاب های تقدیمی :)


5. انقد تو خاطرات غرق شدم که اصلا یادم رفت قرار بود تا شماره ی 10 چی بنویسم :)

یک معرفی ِ خوب

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۴:۴۱ ب.ظ
امروز سومین دورهمی رویداد خلاق تهران بود و منم طبق معمول دو رویداد قبلی وضعیتم یه طوری شد که نتونستم برم ( اصن نگم که روز قبل بلیط برگشتم به سمت خونه بود اما خواب موندم و اجبارا امروز برگشتم).
از اولین رویدادی که برگزار شد و در جریانش بودم میخواستم بیام و شما رو دعوت کنم به خلاقیت به زود بیدار شدن ، لبخند زدن و خوردن نوشیدنی و صبحونه ی خوشمزه و دورهمی دوستانه که خب قاعدتا امروز این کار رو انجام دادم D:
بله دوستان شما رو دعوت میکنم به یک صبح ِ خلاق و پر از لبخند در اخرین جمعه هر ماه میلادی. باشد که ببینیمتون اونجا :)

ادرس تلگرام :https://t.me/CM_Tehran

آدرس اینستاگرام:cm_tehran

 آّدرس وبسایت : http://www.creativemornings.ir/

و خب جواب سوالاتتون رو میتونید از سایت، کانال تلگرام  و یا اینستاگرام این رویداد قشنگ بگیرید . یا همینجا بپرسید حتا  :)))





  • نگین ...

این شب هآ

جمعه, ۱۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۳ ق.ظ

وقتی از پروژه حرف میزنیم دقیقا از چه حرف میزنیم ؟؟


قال نگین :


همین روز و شبا، همین خوابو بیداریا، همین اخم و لبخندا و شدن ها و نشدن هاست که میماند. 

البته منم میتونم بعد از خواب موندن و جا موندن از  قطار بمونم :| - و حتی که نمره ی یه درس چارواحدی هم میمونه ، حتی تر زخمی که رو صورت خیلیا میندازم بعد خلاصی از این پروژه هم میمونه D:


+از صبر تمامی کسانی که به خون م تشنه اند کمال تشکر را دارم و از تمامی قرار هایی که کنسل شد و کارهایی که نیمه رها شد نیز عذرخواه هستم  :))

+ مانا باشید :))

  • نگین ...

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها موندنه

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۴۶ ب.ظ

تمام شب هایی که تا صبح به تنهایی بیدار بودم و بیدارم و همینطوری میکوبم رو کیبورد لپتاپم یا رو کاغذ یه چیزایی رو آنالیز میکنم و به دفترچه منتقل میکنم تو دلم آرزو میکنم که کاش یه آدم بیدار وجود داشته باشه روی این کره زمین که من وسط شلوغیای این شبهای روشن همه چیزو ول کنم و وسط این همه کاغذ ، کف اتاق ، دراز بکشم و باهاش حرف بزنم و از خنده دلم درد بگیره ...

از نظر من بلاگر بودن همیشه یه مزیت و پوئن مثبت بوده و هست .نه به خاطر ِ قلم ِ شیوایی که ندارم ،  بلکه بخاطر تمام انشاهای مدرسه و پروژه وامتحانا های دانشگاه که چنااان سیاه کردم که استادا که نفهمیدن از کجا خوردن و همچنین نیز دلهایی که به من امیدوار شد .

 هم اکنون نمره ی پروژه ی اولم ( حجم خوبیم داشت d:) و حجم زیاد پروژه ی دومم رو مدیون این پوئن مثبت هستم . چنان براشون پروژه بستم و آنالیز های گنده گنده از خودم نوشتم ، که بعد از 8 تا درس، الان که این نمره رو ازش دیدم بعید بود ! استادی که تلورانس نمره هاش متاثر از اعصابش بود و هیچ وقت حقمونو ازش نگرفتیم , حالا سر عقل اومده و این موفقیت بزرگ رو به خودم و جامعه ی طراحی صنعتی و شما تبریکک  میگم :))


+ 29 ژوئن روز جهانی طراحی صنعتی هم مبارک :) ^_^

+ یه برچسب تو وبلاگ بسازم برای این نمره هام ! هر ترم دارم حماسه ساز میشم :))



  • نگین ...

در حالی که یک ساعت از شام خوردنش میگذرد، میکس تابستان 96 رادیو جوان را پلی کرده و به غرغر های زیر لب ادامه داده و به چپاندن وسایلش در چمدان هااااا میپردازد . همچنین نیز دیده شده که وی انکار کرده شنبه پروژه ی نهایی را باید تحویل استادش بدهد :|



1.هشتگ خوابگاه خالی 

2.هشتگ وای من یه وانت وسیله رو چطوری ازین طبقه ببرم پایین ؟

3.هشتگ من که بدبخت نیستم

4.هشتگ بابا امید هم خوب چیزیه 

5.هشتگ فیلم های (حتی انیمیشن)خوب رو معرفی کنید میخوام از نت مفت اینجا استفاده کنم ( درام / فانتزی/ رمانتیک /تخیلی /قشنگ )

6. هشتگ لالالالالالا ( گوش های خود را میگیرد و عربده میکشد : نه نه من تنها نیستم توی ساختمون)

  • نگین ...

وقتی از شانس حرف میزنیم از چه حرف میزنیم ؟؟

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۶ ب.ظ

دارم برمیگردم که فردا پروژه ی دوم رو تحویل بدم و یه امتحان هم بدم و اماده بشم برای پروژه ی حیاتی آخر، مثل همیشه قطار تاخیر داشت و تنها نبودنمو مدیون میم هستم . بازم تو اون سالنی َ م که تا به شاهرود میرسم یه کرور جمعیت از اقایون ِ مشغول در راه اهن میریزن توش و ولوله وهلهله  شروع میشه و دنبال سنگپای گمشدشون میگردن. منم که یا دارم کتاب میخونم یا سعی دارم جزوه مو بخونم که از وقتم بهینه استفاده کنم و یا میخوام بخوابم.

دقیقا بعد از تصمیم مبنی براینکه تا مقصد چه کنم ؟ هر بار بهم ثابت میشه که پرحرف تر از خانوما ؛ اقایون هستن . فقط کافیه به بار ِعلمی ِ بحثاشون توجه کنیم . البته توجه هم نمیخواد چون همونطورکه عربده میکشن خود به خود محتوای صحبت هاشون شنیده میشه . اصولا هم وقتایی که از خونه دل کندم خط خطی تر از اونیم که طاقت داد و هوارای اقایون رو که با ولوم بالا تبدیل به همهمه بشه رو داشته باشم ، اونم کِی ؟ وقتی انقد خوابم میاد و امتحانمم نخونده باشم ! ...

بله ! بالاخره دویدم دنبال رییس قطار که داش میرفت طبقه بالاو بهش گفتم  اینارو ساکتشون میکنی یا نه ؟( البته با ارامش براش توضیح دادم که قطار یه مکان عمومی هست و ادم تمرکز و ارامش باید داشته باشه و صدای دوستان و همکاراتون فوق العاده زیاد و آزار دهنده ست و ایشونم با نیشخند و چشای نیمه گرد پشت سر من اومد و جلوی جمعیت ایستاد و یه نگاه به من یه نگاه به این اقایون گفتن : عزیزای دل لال میشید یا نه ؟؟( که خب براشون توضیح دادن که صداتون خیلی بلنده و یواشتر لطفا بقیه معذب هستن)

حالا هر ایستگاهی دو سه نفر میرن و دوسه نفر هم میان و هر بار یه مبصر دارن که تا صدای کسی میره بالا میگه هیسسسسسس پیسسسسس  یا یکیشون تا میاد حرف بزنه اون یکی یه نگاه به سمت من میکنه و میگه هیسسسس پیسسسس و اینگونه بود که امروز هم یه جمعیو زخمی کردم :))

  • نگین ...

شبهای روشن

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۱۷ ق.ظ
و قسم به شب های تابستانی ِخانه و بادهای خنک بی وقفه و رقص پرده ی پنجره و پروژه و این دل بیچاره و خاطره و خاطره و خاطره ....

غیر معمولی

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۵۱ ب.ظ

خوابگاه  اوضاع خوبی نداره , گند از سر و روی اتاق میریزه و یه نفره نمیتونم حریف غریبه هایی که تلپ شدن اینجا بشم . بعد امتحان خوب  امروز , تو این یه هفته ای که تا تحویل پروژه مونده پناه میبرم به خونه تا همه چی آماده باشه و منم در کمال آرامش به سرعت برسم به پروژه  و دوباره بار سفر ببندم وعازم خوابگاه شم . همینطوری که دارم چمدونمو میبندم , وسط اتاق راه میرم و داستان تعریف میکنم و همه میخندن ؛ فاطی داد میزنه اخرش تو توی راه به شهادت میرسی بس که این چمدون سبزه رو ورداشتی - توش خرت و پرت ریختی به امید سبک بالی رفتی خونه , بعدش برگشتی و دیدیم چمدونت زاییده و شده دوتا .

بنده از همین جا در خواست میکنم راه اهن شمال شرق کشور از مبدا تا مقصد ، و بابت هر چندتا ایستگاهی که من بارها پیاده شدم , بیاد و از من تقدیر و تشکر به عمل بیاره بابت این همه پول بلیطی که من ریختم توجیبش و پولدارش کردم . لوح و تندیس نمیخوام  فقط لطف کنن یه صندلی ویژه با یه کمد بزرگ مخصوص چمدون و مقدار زیادی آب خنک و پریز برق به من اخصاص بدن که همین کافیه .

فوقع ما وقع !



هیچ وقت محتویات چمدونای من معمولی  و استاندارد نشد.