در آغوش آسمان رازیست...

در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

میدانم ، یک روز سبز خواهم شد

شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۹ ق.ظ

آخرین بار که سال کبیسه بود 4 سال پیش بود که نیم ساعت به سال تحویل همه چی بهم ریخت . لبخند مامان بابا و امید ِمحمد و ارزوی همه .

به خودم اومدم و میبینم پس فردا عیده و من خالی از حس.  

چشم وا میکنم ، از شیار پنجره ی اتاق نور مستقیم خورده تو چشمم ، انگار همه وول میخورن و کل ِحیاط پر از خاک و سم و گل و گلدونه . بیشتر دقت میکنم بابا اون گوشه داره با گلا حرف میزنه .

 حالا دو روز دیگه عیده و من هنوز نمیدونم که چرا دقیقا ؟ کی میدونه باید چی خواست تو این دقیقه ها ؟ چیشد که انقد دیر شد اصلا ؟


میترسم ازون روزی که دیوونه نباشی ...

شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۵ ب.ظ

این روزا همش دارم فکر میکنم . به قاشق کنار بشقابی که توش قرمه سبزی مونده ، به پالتویی که از خشکشویی گرفتم ، تو کاوره و الان از تخت اویزونه , به انگشتری که زندایی از انگشتش در آورد و کرد تو انگشت من و حالا انگار که گمش کردم ، به نون چایی هایی که مریم از شیراز آورده بود ، به خنده های محسن وسبا ، به کمر شلوار کرم رنگه که لق میزنه ، به ویندوز لپتاپم که هی میپره ، به پروژه ها ، به دکتر "ب " ، به خونه ، به مامان ، به بابا  ، به کارت ویزیتی که داداش دیروز سفارش داد، به خودم ، به خودم ؟


1. نفهمیدم پس من کی وقت دارم تا بتونم به قولی که به سبا دادم عمل کنم ؟ سفر دونفره به یک مکان نامعلوم و یه روز عکس بازی تو خیابون ها !


2. به طور جنون آمیزی هر نیمه شب ،حتی اگه پروژه ها برا کلکسیون ِفردا مونده باشه فیلم میبینم و این میطلبه همینطور وحشیانه فیلم دانلود کنم _ آره خب اکانت نامحدود دکتری دارم و کیف دنیا رو میکنم (ایکون دیرام رام رام دیرام رام - هِد میزند _بسوزید)


3. این طوریه که کلا تو تاریکی به سر میبریم!  قبل از طلوع میزنم بیرون بعد از غروب برمیگردم تا بیام و به تخت عزیزم برسم . 


4. به یک نفر پایه ، حتا چهارپایه جهت متر کردن خیابان ها در این هوا و کمی کافه گردی و عکاسی نیازمندیم . گور بابای درس و این صوبتا :/

الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی ؟ یا کی ؟

پنجشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۱۰ ب.ظ
آخرین باری که سرم زدم رو یادم نمیاد. شاید همون موقع ها  بود که دغدغه م امتحان ریاضی فردام بوده .
علی ای حال نمیدونستم یسری پرستارایی هنوزم هستن که بدون فکر  سوالای چرت وپرت میپرسن : 
مث اینکه : عزیزم هنوز مدرسه میری یا دانشجویی ؟ اسمت چیه ؟ پنبه ی الکلی رو میکشه رو دستم . عزیزم دستت رو مشت کن .  رشته ت چیه ؟ شترققق اون بیلبیلکو میکنه تو رگم و باز میپرسه :کجایی حالا ؟ چت شده ؟ این رشته ت چی هست ینی چیکار میکنید؟  و....
آخه قربون شکل ماهت این سوالا چیه با این حال خرابم هی میپرسی از منی که نای حرف زدن ندارم ؟ خب دورت بگردم مدرسه چیه ؟ دانش اموزا انقد سن بالا میزنن یا من انقد بیبیی فیسم ؟
وات د فاز اصلا ، یا چی ؟
+من مخلص همه پرستارام 
+قانون مورفی بود یا نیوتون ؟ که اینطوری ما رو از رفتن انداخت .مامانه  نمیزاره فردا برم سر درس و مشق :/  
+پس سیستم دفاعی بدن چه غلطی میکنه ؟
+ من که نمیدونم چی شد که اینطوری شد ولی علما میگن شاید ازین ویروس جدیدا باشه . اما سوالی که پیش میاد این ویروس جدیدا چرا انقد وحشی شدن؟ بیخبر ویهویی آخر هفته اونم  :/ اتک میزنن

اعترافات ذهن خطرناک من (1)

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۵۰ ب.ظ
حدود سه ماهه که عاشق رُبلِت هستم  یعنی غذای مورد علاقه م مخلوط ِ رب و تخم مرغه و تو خونه یواشکی این غذا رو میخورم . از فسنجون بدم میاد ولی اگه شور باشه و شیرین نباشه میخورم . در هرصورت چون دل آشپز نشکنه باید بخورمش ها ؟ قهوه رو به خاطر بابام  دوست دارم و چون قند داره دور از چشمش یه عالمه شکر توش میریزم . البته این یه جور تظاهر به دوست داشتنه و شاید کار ِ کثیفی باشه .
از نظر آرزو من خیلی عجیبم که نه اهل قاقالیلی خوردن تو جاده م و نه پاستیل و لواشک دوست دارم و یه جورایی لکه ی ننگ ِ دخترا هستم ؟ 
من عاشق بچه های کوچولو ام و حوصله ی زیادی دارم و میتونم زمان زیادی باهاشون بگذرونم اما فکر ِ این که یه روزی بخوام بچه دار شم منو دیوونه میکنه ! شاید هم بخاطر ِ ترس ِ ، اونم ترس از ازدواج . بیشتر اوقات با خودم فکر میکنم اگه من ازدواج کنم خدا بدترین تنبیه رو برام درنظر بگیره این ِ که نتونم بچه دار بشم . بزارید بی تعارف تر بگم منظورم اینه که چون من عاشق بچه م قراره این اتفاق بیفته !!
من از لقب دادن به آدما خوشم میاد اما تا حالا این کارو نکردم ! شاید هم انقد از این ماجرا گذشته که یادم نمیاد . برای ِ همینم هست دوست دارم جاهایی که اسم های عجیب غریب داره غذا بخورم  و برم. مثلا کله پزی بهمن سگ پز ، پیتزا داوود ، یا ساندویچی ِ فری کثیف و ازین دست جاها ...
شاید از خی لی ها این جمله رو شنیدم که آره ... درکت میکنم ! اما میدونم دروغه ! چون نمیفهمه من برای ِ این دارم یکی یکی خاستگارارو رد میکنم که نمیتونم به دلیل واقعی ِ جواب این سوالم برسم که : شما ! چرا الان اینجا نشستی و مثلا به طور ِ رسمی منو میخوای ؟
از طلا و بدلیجات و بعضی جینگولیجات متنفرم اما یه چیزایی توشون  هست که خوشم میاد و هنوز نتونستم دقیق بفهمم پس چه چیزی میتونه من رو خوشحال کنه ؟ یا من دقیقا چیو دوست دارم ؟ شاید جوابم همه چیز باشه !!
 در واقع به طور ِ واقعی هیچ کس نتونسته منو کاملا سوپرایز کنه چون همیشه یه جاهایی و یه چیزایی لو رفته و من وانمود کردم که از چیزی خبر ندارم . بالاخره برای ادمی که تو کار ِ غافلگیری ِ همیشگی ِ آدم هاست خیلی سخت نیست فهمیدن برنامه های ناقصشون . ولی فکر کنم کار سختی نباشه خوشحال کردن ِ (حداقل موقتی ِ ) ادم ها از روی حرفاشون وشاید با چیزهایی که خودمون عاشقشیم و قلبا دوست داریم این کار راحت تر انجام بشه . 



+ از چالش خوشم نمیاد . همینطور شرکت کردن تو این داستانا .از همتون چه خاموش چه روشن میخوام شما هم این عنوان رو انتخاب کنید . تو دفتر واقعی با خودکار یا مجازیتون اعترافاتتون رو بخش بخش بنویسید . چون کار ِ هیجان انگیزیه و چه خودتون و چه مخاطب هاتون چیزهای جالبی رو ازش کشف میکنند . دقیقا عین تیکه های یه پازل :) و اگر دوست داشتید بهم خبر بدید . این نه بازیه نه چالش فقط یه حرکت هیجان انگیزه که بعدا میفهمید :)


جٌفت یکـ

سه شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ق.ظ

شاید انتظار داشتید حداحافظی کنم و برم . یا حتی طوفانی تر برگردم اگه رفتم. اما هیچکدوم ! انقد خوشحال بودم با خبرای خوب این یه ساعت اخیر رو که خستگی ِ تمام ِ مدت از تنم رفت بیرون .و یهو یادم اومد من که همه چیزو مینوشتم اینجا ،غمو ،شادیو ،گنگیو و... حیف نیست امشب ننویسم از خوشحالیم ؟؟ اونم روزی که جفت یک بود ؟

به همین خلاصگی قسمتی از خوشحالیمو بگم درسی که قرار بود همه مون دوباره تکرار کنیم با توجه به امتحانی که دادیم (خیلی سعی کردم که نگم قرار بود بیفتیم ؟) . بالاخره پس از مدت ها نمره ش اومد ( چارتا ورقه صحیح کردن 11 روز زمان میخواست ؟ ) و من انقد واسش ذوق کردم و بالا پایین پریدم و کولی بازی در آوردم  و این حالتم اونقدر وحشت آور بود برای بیننده ها بابا رو مجبور کرد بهم یه جایزه بده و تو چشماش خوندم ، نوشته بود : با خل ترین حالت ِ این دختر چ کنم ؟؟؟

و هر چند دقیقه یک بار از هال داد میزنه جااانمممم چهااارده ! :)))


1. سلام  . و مرسی از همه ی شمایی که با کامنت هاتون منو بعد از دوماه ِ سخت که برگشتم خوشحالم کردید :)

2. 11/11

3. بابا میگه استادت کی بود حالا  ؟ منم در حالی که شل و ول شدم میگم مشهدی بود و سخت گیر ! تا حالا انقد تو زندگیش قانع نشده بود

4.ولی بنظرم هنوز داغن ! بابا هنوز تو چشاش تعجبه میگه بابا ینی مگه قرار بود پاس نشی ؟؟ مامان فقط میخنده

5. تُف -اخه مگه امتحان ِ اوله ؟ اخه مگه نمره چیه ؟ :))) این همه خوشبختی از کجا ریخت تو تنم؟


داستان های ما

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۷ ق.ظ

فقط اومدم بگم که نَمونه رو دلم ! -_-

اخه ازین بچه های ِ تقلب بکن ِ شَر هم نیستم که بگم اره اقا من این کارم ! تقلب هم بلد نیستم مثل بعضی دوستان که سر امتحان ِ ترم !!! گوشی در میارن از برگه عکس میگیرن و زاپیا و... جوابارو شیر میکنن :))) .

نه ! شما بگید ؟ میان ترم ِ فیزیک اونم صبح ِ یکشنبه ی بعد از تعطیلات ظلم نیست ؟ اونم از نوع حذفی و با بارم 8 نمره ؟ 

ثوابم ، رسوندن ِ جوابا به بچه هاییه که چیزی  و بلد نبودن و نخونده بودن  ( که حالا ما هم نخونده بودیم والا :| ) و توانایی کنسل کردن امتحانو هم نداشتن. کباب شدنمم با روش ِ نوین فیزیکی باشد که در حین ارتکاب جرم گوشی به عنوان آلت ِ تقلب  بیفته رو زمین پودر شه پیشونیمم بخوره گوشه صندلی :| استاد اب قند بیاره واسم !!  d:

شما بگید انصافانه ست ؟


+ :)

غر نوشت

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ق.ظ

ناله کنان و کشان کشآن یک ساعتیست کامل بیدار شده ام. 31 عدد گردو را میشکنم و مغزشان را توی مشما میریزم و به گذر زمان فکر میکنم ، خرما و انارها را توی چمدان جا میدهم و به روزهای تکرای ِبعدی ِ پیش ِ رو فکر میکنم .

نهار سه شنبه و چهار شنبه را رزرو میکنم و به روزهای پیش ِ رو فکر میکنم . وسایل هارا میچپانم توی چمدان و به کوکویی که دوست ندارم بپزم فکر میکنم . بابا بییدار شده برایش چایی میریزم و به مامان فکر میکنم. ندا کارت و لباس زهرا را که توی اتاقش جا گذاشته را برایم اورده و من به هیچی فکر میکنم .نشسته ام پای لپ تاپ مینویسم و میخوانم و به این فکر میکنم که مگر یک ادم چقدر میتواند فکر کند که مخش نترکد؟


وقتی یه هفته جلوتر بلیط رزرو میشه

از پیشنهاد ها

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ
1. من پیش از تو ! (me before you)

شاید وقتی هنوز در حال نگاه کردن این فیلم هستیم و حتی نیم ساعت پس از تمام شدنش ، فیلم ِ خیلی خیلی خیلی قشنگ و رمانتیسمیکی باشد دوستش داریم جذبش شدیم و هزار جور فکر  ونقد دیگه ای توی ذهنمون وول میخوره .اما بعد ِ فکر روی تمامی ِ ابعادِ اون میفهمیم که احتمالا تیا شروک یک فیلم خیلی معمولی ( نمیگم آبکی و لوس) ساخته  . و این عامه پسند بودنش بوده که باعث فروش زیاد کتابش شده (احتمالا). و به قول دوستی  احتمالا عامه پسند بودنش فقط به خاطر ِ جای ِ خالی ِ عشق توی زندگی هاست 
+ حواسمون به عشق توی زندگی هامون هست ؟؟
+با تمام این ها شاید خیلیامون با هزارتا دلیل ِ محکم تر بعد از این حقیقت ِ بزرگ ِ توی فیلم هنوز هم دوسش داشته باشیم :)
+سه کتاب من پیش از تو ، من پس از تو ، یک بعلاوه یک رو کی خونده ؟





2. the lobster  (خرچنگ)

و اما "خرچنگ" ! به قول فاطی_مون شاید غیر عاشقانه ترین فیلم ِ عاشقانه ای ِ که دیدیم . 
که در همه جای ِ اون ردی از سستی و ظلم ِ عشق به چشم میخوره 
فیلمی متفاوت و احتمالا خوب ! و البته کمی غریب :)






(family is all (2

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۹ ب.ظ
1. از وقتی بابا بازنشست شد دیگه کاملا خودشو وقف ِ حیاط  وگل و گلدوناش کرد . علنا حیاط تبدیل شد به یه تیکه از بهشت که هر چیزی برای خوردن و دیدن و بوییدن پیدا میشد توش. حالا زمستون خیلی زود تر از خودش اومد و  تیشه زد به ریشه ی گل های بابا و تمام گلدون های دور تا دور ِ حیاط وگلهای توشون یخ زد و مُرد . 
یکی یکی همه رو گم و گور کرد گویی که جانش می رود حتا !! تعدادی از گل ها هم که جون سالم به در بردن رو برد دفتر برادر که زنده بمونن و چند تا رو هم اورد توی خونه . 
رد ِ گلدون هاش مونده رو سنگای ایوون . گل و خاک و... حیاط پر از برگ بود و تازه از بیرون رسیده بودیم با مامان ، خونه ها هم خیلی مرتب نبود. یکم گذشت و بابا زنگ زد که فلانیا دارن میان و با سرعت فلان ! ما خونه ها رو مرتب کردیم و روی سنگ های ایوون رو دستمال خیس کشیدیم و خونه از لولو ارتقا پیدا کرد به هولو و این بین کلی زنگ تلفن و انگار همه خبرداشتن الان وقت برای ما طلاست ! ما هم که نیشامون باز بود با این اتفاقات سریالی ! و به عبارتی دیگه سوسول نیستیم و پوستمون کلفت شده تو شرایط اورژانسی :))

2. بار اول و دوم و صدم نیست امشب . اونقدر هست که دیگه نتونم بشمارم ! . از وقتی من چشم باز کردم تو خونمون مهمون نشسته بود و مهمونامون همون آدم هایین که بارها و بار ها گفتن کجا از خونه ی شما بهتر ؟ دور و نزدیک نداره ، غریب و اشنا نداره ، ستاره دار و بدون ستاره نداره ، بین شهری و استانی و کشوری (یحتمل بین الملی نیز دی: ) نداره ! ظهر و شب و صبح و نصفه شب نداره ، ماها دیگه عادت کردیم به تماس های یهویی بابا که فلانیا تا نیم ساعت دیگه خونه ن :))) یا مهمونای ِ راه دوری که تماس گرفتن و گفتن که تا 3 نصفه شب به امید خدا دم در خونه ی ما هستن ! حالا ما مهمونی باشیم خواب باشیم تو سیل در حال غرق شدن باشیم یا ناکجا اباد مسافرت باشیم باید خودمونو برسونیم و یه نهاری شامی بزاریم :)) براشون .مهمون حبیب خداست و اینا خلاصه . چه ادم هایی که مهمان ما بودن و همین هم هست که از قدیم دیگه مهمون برامون یک هیولای ِ وحشتناک و خروس ِ بی محل نیست .

3. سه روز و نیمی دیگه تقریبا وقت دارم تو خونه بمونم پروژه م رو ببندم , چند تا مدل با نرم افزار بسازم ,خرید هامو انجام بدم ,خونه ی فلانی و بهمانی برم ( نرم شاکی میشه - این ها چیزی حدود هفت هشت نفر هستن) ,با خانواده اشنا شم :)) ,و میان ترمم رو بخونم. 
این درحالتی ِکه این شیش روز رو به صورت ارام ،بدون مهمون ،بدون تفریح ِ خاص در کنار خانواده ،در خواب و گاها به صورت ِ لش پای لپتاپ و چیزی حدود صددرصد موجود ِ بی خاصیت گذروندم .

4. حدود ِ دو روز و نیم ِ که سوییچ ِ شخصیت داشتم و یه تکون هایی خوردم ! و سرعت عملم هر چه به روز خداحافظی نزدیک میشم داره بیشتر میشه دی: اما ازون جایی که میگن هر چی سنگه پای ِ لنگه همین طور از زمین و آسمون مهمون میباره و اتفاقای ِ غیر ِ مترقبه ؟ میفته .

5. راستش رو بخواین در حین تمیز کردن خونه یه رابطه ای بین اتفاقای امشب و دقیقه نودی بودن ِ خودم کشف کردم که قرار شد بیام براتون تعریف کن و شما ها به وجد بیاین و کلی کامنت "واااو بِی بی "دریافت کنم اما راستش الان که فهمیدم دسته ی دوم ِ مهمونا توراهن همه چیو یادم رفت و به سان ِ فیلم های اصغر فرهادی نتیجه گیری رو به خودتون واگذار میکنم و ته ِ این ماجرای شلوغ رو باز میزارم :))

6. هم اکنون بنده در اتاق و بصورت سایلنت دارم پست میزارم مهمون ها در پذیرایی هستن و منم نرفتم یه خودی نشون بدم ! لوکیشنم و عدم ِ وجود ِ قلابیم لو نره صلوات :)))) 

family is all

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ


1.خونه همیشه خوبه و در جواب ِ هر کسی که میدونه تعطیلاتم و خبری ازم نیست و میپرسه خونه خوش میگذره? میگم خب خونه همیشه خوبه:)

2.از اون جایی که من همیشه دقیقه نودی بودم  حالا که دارم به پایان تعطیلات نزدیک میشم به تکاپو افتادم و همه ی کارهامو خود به خود انجام میدم بعد از نهار نمیخوابم و شب ها به این فکر نمیکنم فردا باید چیکار کنم ؟ 

3. ایا این همه فشار برای ِ اخر ِ تعطیلات نیازه ؟ روز هایی که گذشت چی پس؟ (داریم نزدیک میشیم به ایام الله ِ غر زدن های خانواده که :( "این همه وقت اینجا بودی الان یادت اومد "؟؟ :|)

3.در کنار ِ تمامی ِ مسایل موجود ، تنها یک چیز من رو زیادی نگران کرد ، این حجم خواب آلودگی و خوابیدن از روزی که پام به اتاقم رسید تا همین الان که پست رو مینویسم از کجا اومده ؟که حتی برای شماها قابل تصور نیست ؟؟ (دکترای جمع ؟ میگم این مریضی ِ نادر نیست ؟ ازین ویروس جدیدا) 

میگم ؟ تا حالا به دستای دیزاینرها توجه کردید؟ که عجب تاچ-ه قوی ای دارن ؟  میدونید اصلا انگار نت به نت یه موسیقی رو  با بند به بند وجود-ه انگشتاشون حس میکنن ! انگار جنس داره! اعلای اعلا .. ،،، اصلا ادمای تمام مغز انگار همینن ! 

+ ماهم این وسط در مسیر شدن :) 

+ وااای از آذر  ...


  • نگین ...

مهمون کی بودم من ؟-۳

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ب.ظ

از شاهرود :

قطار پردیس با اینکه پذیرایی و امکانات تقریبا خوبی میده و مهمان دار خانم داره اما از نظر کیفیت خود قطار افتضاحه! انگار سوار کامیونی. صدا و تکون های شدید و صندلی های که ارگونومی نداره جای دست مناسب نیست و نه میشه خوابید نه اونقدر ایده آله که بشه بیدار موند!  نمیدونم این دختر کناری من که پزشکی شهید بهشتی هم میخونه چطوری نان استاپ داره جزوه شو قورت میده تو این سروصدا و شرایط! 

چندیست رسیدم و ولو شدم رو تخت ، زهرا تنهابود - الان داره تمرین های نقشه کشی حل میکنه و قرار شد نهار سوسیس تخم مرغ بخوریم! یه آدم اینطوری از عرش میاد رو فرش- 

فکر کنم بعد از نهار و مصرف دارو و شاید یه نوشیدنی داغ مناسب گلو برای هر دومون که مریضیم  خوب باشه ؟ و بعد بشینیم پای درس که هم تنها نباشیم هم ... درسه دیگه باید خوند ! مثل همون شتره ست ...

و اما تنهایی ! تنهایی هم مثل همون موخوره ست ، ادمو از پا در میاره...

  • نگین ...