در آغوش آسمان رازیست...

در آغوش آسمان رازیست...

نِگآه ...

داستان های ما

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۵۷ ق.ظ

فقط اومدم بگم که نَمونه رو دلم ! -_-

اخه ازین بچه های ِ تقلب بکن ِ شَر هم نیستم که بگم اره اقا من این کارم ! تقلب هم بلد نیستم مثل بعضی دوستان که سر امتحان ِ ترم !!! گوشی در میارن از برگه عکس میگیرن و زاپیا و... جوابارو شیر میکنن :))) .

نه ! شما بگید ؟ میان ترم ِ فیزیک اونم صبح ِ یکشنبه ی بعد از تعطیلات ظلم نیست ؟ اونم از نوع حذفی و با بارم 8 نمره ؟ 

ثوابم ، رسوندن ِ جوابا به بچه هاییه که چیزی  و بلد نبودن و نخونده بودن  ( که حالا ما هم نخونده بودیم والا :| ) و توانایی کنسل کردن امتحانو هم نداشتن. کباب شدنمم با روش ِ نوین فیزیکی باشد که در حین ارتکاب جرم گوشی به عنوان آلت ِ تقلب  بیفته رو زمین پودر شه پیشونیمم بخوره گوشه صندلی :| استاد اب قند بیاره واسم !!  d:

شما بگید انصافانه ست ؟


+ :)

غر نوشت

شنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۰۹ ق.ظ

ناله کنان و کشان کشآن یک ساعتیست کامل بیدار شده ام. 31 عدد گردو را میشکنم و مغزشان را توی مشما میریزم و به گذر زمان فکر میکنم ، خرما و انارها را توی چمدان جا میدهم و به روزهای تکرای ِبعدی ِ پیش ِ رو فکر میکنم .

نهار سه شنبه و چهار شنبه را رزرو میکنم و به روزهای پیش ِ رو فکر میکنم . وسایل هارا میچپانم توی چمدان و به کوکویی که دوست ندارم بپزم فکر میکنم . بابا بییدار شده برایش چایی میریزم و به مامان فکر میکنم. ندا کارت و لباس زهرا را که توی اتاقش جا گذاشته را برایم اورده و من به هیچی فکر میکنم .نشسته ام پای لپ تاپ مینویسم و میخوانم و به این فکر میکنم که مگر یک ادم چقدر میتواند فکر کند که مخش نترکد؟


وقتی یه هفته جلوتر بلیط رزرو میشه

از پیشنهاد ها

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ
1. من پیش از تو ! (me before you)

شاید وقتی هنوز در حال نگاه کردن این فیلم هستیم و حتی نیم ساعت پس از تمام شدنش ، فیلم ِ خیلی خیلی خیلی قشنگ و رمانتیسمیکی باشد دوستش داریم جذبش شدیم و هزار جور فکر  ونقد دیگه ای توی ذهنمون وول میخوره .اما بعد ِ فکر روی تمامی ِ ابعادِ اون میفهمیم که احتمالا تیا شروک یک فیلم خیلی معمولی ( نمیگم آبکی و لوس) ساخته  . و این عامه پسند بودنش بوده که باعث فروش زیاد کتابش شده (احتمالا). و به قول دوستی  احتمالا عامه پسند بودنش فقط به خاطر ِ جای ِ خالی ِ عشق توی زندگی هاست 
+ حواسمون به عشق توی زندگی هامون هست ؟؟
+با تمام این ها شاید خیلیامون با هزارتا دلیل ِ محکم تر بعد از این حقیقت ِ بزرگ ِ توی فیلم هنوز هم دوسش داشته باشیم :)
+سه کتاب من پیش از تو ، من پس از تو ، یک بعلاوه یک رو کی خونده ؟





2. the lobster  (خرچنگ)

و اما "خرچنگ" ! به قول فاطی_مون شاید غیر عاشقانه ترین فیلم ِ عاشقانه ای ِ که دیدیم . 
که در همه جای ِ اون ردی از سستی و ظلم ِ عشق به چشم میخوره 
فیلمی متفاوت و احتمالا خوب ! و البته کمی غریب :)






(family is all (2

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۱۹ ب.ظ
1. از وقتی بابا بازنشست شد دیگه کاملا خودشو وقف ِ حیاط  وگل و گلدوناش کرد . علنا حیاط تبدیل شد به یه تیکه از بهشت که هر چیزی برای خوردن و دیدن و بوییدن پیدا میشد توش. حالا زمستون خیلی زود تر از خودش اومد و  تیشه زد به ریشه ی گل های بابا و تمام گلدون های دور تا دور ِ حیاط وگلهای توشون یخ زد و مُرد . 
یکی یکی همه رو گم و گور کرد گویی که جانش می رود حتا !! تعدادی از گل ها هم که جون سالم به در بردن رو برد دفتر برادر که زنده بمونن و چند تا رو هم اورد توی خونه . 
رد ِ گلدون هاش مونده رو سنگای ایوون . گل و خاک و... حیاط پر از برگ بود و تازه از بیرون رسیده بودیم با مامان ، خونه ها هم خیلی مرتب نبود. یکم گذشت و بابا زنگ زد که فلانیا دارن میان و با سرعت فلان ! ما خونه ها رو مرتب کردیم و روی سنگ های ایوون رو دستمال خیس کشیدیم و خونه از لولو ارتقا پیدا کرد به هولو و این بین کلی زنگ تلفن و انگار همه خبرداشتن الان وقت برای ما طلاست ! ما هم که نیشامون باز بود با این اتفاقات سریالی ! و به عبارتی دیگه سوسول نیستیم و پوستمون کلفت شده تو شرایط اورژانسی :))

2. بار اول و دوم و صدم نیست امشب . اونقدر هست که دیگه نتونم بشمارم ! . از وقتی من چشم باز کردم تو خونمون مهمون نشسته بود و مهمونامون همون آدم هایین که بارها و بار ها گفتن کجا از خونه ی شما بهتر ؟ دور و نزدیک نداره ، غریب و اشنا نداره ، ستاره دار و بدون ستاره نداره ، بین شهری و استانی و کشوری (یحتمل بین الملی نیز دی: ) نداره ! ظهر و شب و صبح و نصفه شب نداره ، ماها دیگه عادت کردیم به تماس های یهویی بابا که فلانیا تا نیم ساعت دیگه خونه ن :))) یا مهمونای ِ راه دوری که تماس گرفتن و گفتن که تا 3 نصفه شب به امید خدا دم در خونه ی ما هستن ! حالا ما مهمونی باشیم خواب باشیم تو سیل در حال غرق شدن باشیم یا ناکجا اباد مسافرت باشیم باید خودمونو برسونیم و یه نهاری شامی بزاریم :)) براشون .مهمون حبیب خداست و اینا خلاصه . چه ادم هایی که مهمان ما بودن و همین هم هست که از قدیم دیگه مهمون برامون یک هیولای ِ وحشتناک و خروس ِ بی محل نیست .

3. سه روز و نیمی دیگه تقریبا وقت دارم تو خونه بمونم پروژه م رو ببندم , چند تا مدل با نرم افزار بسازم ,خرید هامو انجام بدم ,خونه ی فلانی و بهمانی برم ( نرم شاکی میشه - این ها چیزی حدود هفت هشت نفر هستن) ,با خانواده اشنا شم :)) ,و میان ترمم رو بخونم. 
این درحالتی ِکه این شیش روز رو به صورت ارام ،بدون مهمون ،بدون تفریح ِ خاص در کنار خانواده ،در خواب و گاها به صورت ِ لش پای لپتاپ و چیزی حدود صددرصد موجود ِ بی خاصیت گذروندم .

4. حدود ِ دو روز و نیم ِ که سوییچ ِ شخصیت داشتم و یه تکون هایی خوردم ! و سرعت عملم هر چه به روز خداحافظی نزدیک میشم داره بیشتر میشه دی: اما ازون جایی که میگن هر چی سنگه پای ِ لنگه همین طور از زمین و آسمون مهمون میباره و اتفاقای ِ غیر ِ مترقبه ؟ میفته .

5. راستش رو بخواین در حین تمیز کردن خونه یه رابطه ای بین اتفاقای امشب و دقیقه نودی بودن ِ خودم کشف کردم که قرار شد بیام براتون تعریف کن و شما ها به وجد بیاین و کلی کامنت "واااو بِی بی "دریافت کنم اما راستش الان که فهمیدم دسته ی دوم ِ مهمونا توراهن همه چیو یادم رفت و به سان ِ فیلم های اصغر فرهادی نتیجه گیری رو به خودتون واگذار میکنم و ته ِ این ماجرای شلوغ رو باز میزارم :))

6. هم اکنون بنده در اتاق و بصورت سایلنت دارم پست میزارم مهمون ها در پذیرایی هستن و منم نرفتم یه خودی نشون بدم ! لوکیشنم و عدم ِ وجود ِ قلابیم لو نره صلوات :)))) 

family is all

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ب.ظ


1.خونه همیشه خوبه و در جواب ِ هر کسی که میدونه تعطیلاتم و خبری ازم نیست و میپرسه خونه خوش میگذره? میگم خب خونه همیشه خوبه:)

2.از اون جایی که من همیشه دقیقه نودی بودم  حالا که دارم به پایان تعطیلات نزدیک میشم به تکاپو افتادم و همه ی کارهامو خود به خود انجام میدم بعد از نهار نمیخوابم و شب ها به این فکر نمیکنم فردا باید چیکار کنم ؟ 

3. ایا این همه فشار برای ِ اخر ِ تعطیلات نیازه ؟ روز هایی که گذشت چی پس؟ (داریم نزدیک میشیم به ایام الله ِ غر زدن های خانواده که :( "این همه وقت اینجا بودی الان یادت اومد "؟؟ :|)

3.در کنار ِ تمامی ِ مسایل موجود ، تنها یک چیز من رو زیادی نگران کرد ، این حجم خواب آلودگی و خوابیدن از روزی که پام به اتاقم رسید تا همین الان که پست رو مینویسم از کجا اومده ؟که حتی برای شماها قابل تصور نیست ؟؟ (دکترای جمع ؟ میگم این مریضی ِ نادر نیست ؟ ازین ویروس جدیدا) 

میگم ؟ تا حالا به دستای دیزاینرها توجه کردید؟ که عجب تاچ-ه قوی ای دارن ؟  میدونید اصلا انگار نت به نت یه موسیقی رو  با بند به بند وجود-ه انگشتاشون حس میکنن ! انگار جنس داره! اعلای اعلا .. ،،، اصلا ادمای تمام مغز انگار همینن ! 

+ ماهم این وسط در مسیر شدن :) 

+ وااای از آذر  ...


  • نگین ...

مهمون کی بودم من ؟-۳

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۴۰ ب.ظ

از شاهرود :

قطار پردیس با اینکه پذیرایی و امکانات تقریبا خوبی میده و مهمان دار خانم داره اما از نظر کیفیت خود قطار افتضاحه! انگار سوار کامیونی. صدا و تکون های شدید و صندلی های که ارگونومی نداره جای دست مناسب نیست و نه میشه خوابید نه اونقدر ایده آله که بشه بیدار موند!  نمیدونم این دختر کناری من که پزشکی شهید بهشتی هم میخونه چطوری نان استاپ داره جزوه شو قورت میده تو این سروصدا و شرایط! 

چندیست رسیدم و ولو شدم رو تخت ، زهرا تنهابود - الان داره تمرین های نقشه کشی حل میکنه و قرار شد نهار سوسیس تخم مرغ بخوریم! یه آدم اینطوری از عرش میاد رو فرش- 

فکر کنم بعد از نهار و مصرف دارو و شاید یه نوشیدنی داغ مناسب گلو برای هر دومون که مریضیم  خوب باشه ؟ و بعد بشینیم پای درس که هم تنها نباشیم هم ... درسه دیگه باید خوند ! مثل همون شتره ست ...

و اما تنهایی ! تنهایی هم مثل همون موخوره ست ، ادمو از پا در میاره...

  • نگین ...

مهمون کی بودم من ؟ -۲

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۲۱ ق.ظ

در شاهرود : 

همیشه - ینی از خیلی وقت پیشا من شاهرود رو بسیار دوست میداشتم و همچنان دوست میدارم با اون درختای رعنای سر به فلک کشیده ی خیابوناش و الخ .. شاهرود برا من ینی خاله فریبا . شاهرود ینی داداش و صبح زودایی که از خونه میرفت سمت راه اهن و پیش به سوی دانشگاه و دل تنگ من . 

 دارم ساندویچ نون پنیر گردو مامانو میخورم -  نیم ساعت زودتر از اون چیزی که فکر میکردم رسیدم و این ینی اگر قطار بعدی تاخیر نداشته باشه دو ساعت ول معطلم ( که یه ساعتش رفته) . 

داشتم فکر میکردم چه خوب بود که یکی الان اینجا میبود تا من از بیحوصلگی دق نکنم! و حتا قول میدادم ساندویچم رو باهاش نصف کنم ازش عکس بگیرم و اصلا نگم من سرماخوردم نگم من میان ترم دارم و هیچی نخوندم نگم هر وقت میام خونه کمر در میگیرم ! فقط گوش باشم ! قول میدم ! 

+کاش دیگه هیچ وقت اینطوری بلیط نگیرم! من قطعا از تنهایی خواهم مرد ! 


  • نگین ...

مهمون کی بودم من ؟

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۶:۲۵ ق.ظ

به شاهرود : 

۱.قطار شیش تخته ی لوکس مهتاب. یه پک که لابد چرت وپرت توشه و یه پت آب معدنی و یه نکتار انبه! (میگم انبه هم شد میوه؟)

 اینا ساعت پنج صبح برای ادمی که سشنبه میان ترم داره ، این مدت خونشون بنایی بود و تازه چند ساعته که از سردی افتضاح سرماخورده و لباس گرماش رو جا گذاشته و ماامانش کلی غر زده ب جونش که: " نمیتونی مراقب خودت باشی ؟ مگه بچه ای ؟ تقصیر خودته اصلا ! تو دیگه خوب بشو نیستی! " نمیتونه خوشحال کننده باشه !! 

همین بس که تو یه کوپه ای افتاده که هیچکس توش نیست ومجبور یه تحمل نوچ نوچاشون موقع جا به جایی نبوده! و راحت میفته رو تخت پایین .همین بس که گرمه!  و اما بیرون ، منفی دو درجه ! 

۲.میدونید استرس که میفته به جونمون عین موخوره س که میفته به جون موها؟ ! ویرانگریه برا خودش . باید اون وقتا دل رو کند انداخت دور ! بنابراین من الان یه ویران شده م ! این استرس کوفتی رو تا کی تحمل کنم ؟ اگه بنا به دور انداختن باشه که باید خودمو بندازم اشغالی! آخه ریشه زده تو وجودم لامصب !

  • نگین ...

سه- روز نوشت ... 1-2

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۰۴ ب.ظ

1.در حالتی پست مینویسم که داروهایم را روی ِ قفسه ی سوم ِ کمدم در خوابگاه جا گذاشته ام و این اولین بار است که یک چیز نه چندان حسرت زا را جا گذاشته ام و هی آه نمیکشم که ای بابا چه بد شد ! و دوشب است نخوردمشان و فکر مکینم پس کی قرار است خوب شوم ؟. از توی ِ هال صدای شکستن بادوم می آید . مامان حتما فردا میخواد برایم خورشت بادوم بپزد و نصفش را فیریز کند که من با خودم ببرم . همیشه از روز ِ قبل به فکر نهار فرداست ! بابا هم هی میپرسد همین هفته را میمانی و کلا نمیروی ؟ ومن هی توضیح میدهم نه ! ببین من سه روزه میروم برای میان ترمم و باز می آیم ، آنوقت آن یکی هفته را هستم . بابا تازه عصا را انداخته توی آن یکی اتاق و میشود بگویم حالش خوب است.

2.در حالتی پست مینویسم که پاهایم توی جوراب های پشمی گرم ِ گرم هستند و دستانم یخ ِ یخ و کنارم یک لیوان چایی ِ دیشلمه چشمک میزد . ولی اما چندین ؟ کیلومتر ان ور تر بچه ها طبق این برنامه مشغول ِ نهار خوردن هستند :


نشست و مسابقه ی ملی ِ نقشِ طراحی صنعتی در صنایع دستی


3.در حالتی پست مینویسم که بابا به افتخار من اتش ِ جوج برپا میکند و من بی توجه به چمدانِ پراز کتابم پروژه ها و میان ترم هایم به مامان کمک میکنم فرشی را پهن کند آن یکی را جمع کند . آن سر مبل را بگیرم یا موکت را روی ِ ایوان ِ خانه ی زری خانم اینها پهن کنیم .

طبق ِ حرف احمد ،که : "نگین خونه رو بیخیال پاشو بریم زنجان - یک نفر دیگه تا تکمیل گروه جا داریم-درسته بین المللی نیست اما هی تجربه پشت تجربه  ارزش داره ، خونه هیشه هست  این جور تجربه ها همیشه گیرت نمیاد !! " من الان باید با بچه ها نهار میخوردم و در ادامه ی مسابقه هی فسفر میسوزاندم و با سردی ِ هوا دست و پنجه نرم میکردم و تجربه هم کسب میکردم ! اما بین پتو و کنار بخاری  با لپ تاپم وبلاگ میخوانم  پست مینویسم . مامان بابا را نگاه میکنم. این درحالتی ست که از سه روزپیش با خودم تکرار میکنم : خونه ست که همیشه نیست ! مامانه که همیشه نیست باباست که همیشه نمیخندد - زنجان و امثالهم همیشه بوده و باز هم هست !

+گاهی بین رفتن و نرفتن ، ماندن گزینه ی خیلی خوبیست :)

تو کجا هستی که شوم من چاکرت ؟؟؟؟

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۰۶ ب.ظ

 میگم اینکه این جلسه سر کلاس ناراحت بودی که هی به ساعتم نگاه کردم و حواس پرت بودم بیا ببین نمودار حال منو- چه پیچشی داره لامصب (!) تو این تایم, درجه چند میشه سهمیش ؟؟ تند شونده س یا کند شونده ؟

 اصلا هر وقت میام قبل کلاس یه دل سیر غر بزنم برای کسی که قبل از استاد بودن آدم  ِ ، نمیشه - حالم عجیب میشه از شنیدن حرفای عجیب تر ِ سر کلاس .


میگه سلام ، در نفیرم مرد و زن نالیده اند ....


میگم ناله که خوب نیست -اما با دنیا عوضش نمیکنم من این حالو - 

همین حال، خود ِ بی قرینگی و بی نظمیه و من عقیده دارم اتفاقای قشنگ تو همین بی نظمی میفته-

ولی چیکارش کنم ؟ چطوری دیزاین کنم این مجهول رو ؟



میگه درون را دریاب ...



این در ِ درون ِ شلوغ پلوغمون کجا میتونه باشه ؟؟


+ندیدی جانم از غم ناشکیباست ؟؟؟؟؟

+کجا بزارم  ِ ش اخه ؟ تاج سر کم نیست ؟


  • نگین ...

من میروم من میروم پیدا کنم آن را ...

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۰ ق.ظ

گاهی اوقات هر چه فکر میکنیم نمی فهمیم این حجم توقع ِ خوب بودن از خودمان، از کجا پناه می اورد  به ما ؟ و چرا ما ؟ و چرا شب ها ؟ و چرا جز سرگیجه و استرس چیزی را برای صبح ها جای نمیگذارند ؟